با سلام
من و خاستگارم، 3 سال تفاوت سنی داریم، از ابتدا به قصد ازدواج هم را ملاقات کردیم، هر دوی ما یک بار سابقه جدایی داریم. روز اول آشنایی اصلا تمایلی به ایجاد ارتباط مجدد نداشتم چون ایشان به شدت شبیه همسر سابق من بودند و هر لحظه لحظات سخت زندگی قبلیم تداعی میشد.شرایط با ایشان بودن زجر اور بود و ایشان هیچ جاذبه ای نداشتند. اما با صبر و مهربانی کمی مرا جذب خود کردند. در حال حاضر من هم تمایل پیدا کردم،اما هر چه بیشتر جلو میرویم ایشان بیشتر تمایلات خود را کاملا خود خواهانه مطرح میکنند تا جایی که مرا از ورزش و علایقم میخواهند جدا کنند، این در صورتی است که از ابتدا با شرایط من آشنا بودند و میدانستند من چقدر زحمت کشیدم تا به مسابقات قهرمانی کشوری بروم حتی به من قول دادند که حمایت کامل میکنند اما الان هر چه موضوع ازدواج جدی تر میشود ایشان اصرار به محدود کردن من دارند. مثلا حتما باید قبل ایشان منزل باشم، 5شنبه و جمعه هیچ برنامه ای نگذارم چون ایشان اهل زنجان هستند و محل زندگیمان تهران است و ایشان مرتب میخواهند به خانوادشان سر بزنند، در حال حاضر در منگنه عجیبی قرار گرفتم. ایشان برایم هم جاذبه دارند و هم دافعه، یک وقتهایی اصلا دلم نمیخواد باشه، گاهی هم ترس از آینده و تنهایی نا خود آگاه متمایل به ایشان میشوم، ایشان پسر خوب، سالم و با ادبی است اما فقط به راحتی اسایش و علایق خود فکر میکنند. من تجربه یه زندگی را دارم و گذشت و ایثار را به خوبی میشناسم، اما نمیدانم آیا در این شرایط مجبورم تن به زندگی بدهم که نحوه ان را دوست ندارم، من دوست دارم به ورزشم ادامه بدهم چون منافاتی با زندگی زناشویی در ان نمیبینم و دوست دارم شریکم در کنارم باشه نه حس کنه چون موفقم باید جلوی من را بگیره، لطفا راهنماییم کنین، واقعا در 2 راهی بدی ماندم