سلام
می دونم که هر کسی تا تاپیک رو بخونه تعجب میکنه و با دستپاچگی وارد میشه که ای خدا این دیگه کیه؟ ولی واقیعیت اینه که نه اینکه واقعا" 12 تا زن داشته باشه ولی 10 تا خواهر و برادر داره که به اضافه پدرو مادرش میشن 12 تا! البته دیگه حساب بچه های اینها رو دیگه نتونستم بکنم.راستش اینقدر مغزم مغشوشه و اینقدر افسرده که به سختی میتونم تایپ کنم.
بگذارید یه کم از خودم بگم من خودم فوق لیسانس هستم و کارمند دولت. پدر و مادرم هم لیسانس بودن و اونها هم کارمند. 3 تا خواهر هستیم خودم دختر اول. 2 تا خواهرهای دیگم یکی دکتر متخصص و یکی دانشجوی دندانپزشکی زندگی آروم و خوبی داشتیم تا اینکه من ازدواج کردم.
اگه بگم با یه آدم با خانواده فوق العاده پرجمعیت روستایی ازدواج کردم که شوهرم تمام هم و غمش اونها هستن و از صبح تو خونه ما حرف اونها هست تا شب، می گید چرا باهاش ازدواج کردی؟ خودت می خواستی با هم کفوت ازدواج کنی و این حرفا. حالا چه کار کنم خسته شدم ، اگه اینقدر دخالت تو زندگی اونها نمیکرد خودش رو نخود آش زندگی اونها نمی کرد می گفتم هیچی. مسافرت میرم یه نایلکس برای خودمون وسیله خریدیم 2 تا چمدون برای اونها(البته اونها که نباید بیارن بنده های خدا!!!!!) وضع مالیش بد نیست ولی هر چی درامد داره خرج اونها میکنه خواهرهاش کامندن و وضع مالی خوبی دارن ولی برادراش نه. یعنی از 7 تا از برادراش 2-3 تاشون خیلی وضعیت مالی بدی دارن . 6 سال از زندگیمون رو گذروند تا برای این برادرهاش گاوداری صنعتی بزنه تا براشون کار وبار درست کنه این وسط 30 40 میلیون هم پول خرج کرد دریغ از یک ریال که بقیه داده باشن . بعد هم که تموم شد هیچ کدومشون اونجا که کار نکردن که هیچ بقیه خواهر برادراش هم اومدن وسط که ما هم از درآمدش پول میخواهیم. الان هم که داره ورشکست می کنه باز هم درگیریش مال ما هست میگه اگه سهم می خواهی لااقل نفری 1-2 میلیون پول بدید تا از این وضع دربیام مسخرش میکنن میگن مگه ما بهت گفتیم بساز حالا که ساختی دندت نرم خودت هم خرج کن. چقدر بهش گفتم این اتفاق میافته گفت خاهنواده ما اینطوری نیستن !!برادرها و خواهراش با زن و شوهر و بچه هاشون خوش و سرحال زندگیشون رو میکنن ما همش باید جور اونها رو بکشیم. به خدا وقتی میریم باهاشون پیک نیک زجر میکشم. از ماشین پیاده نمیشن به شوهرم میگن بپر برو هندونه بخر ، برو میوه بخرو...شده وظیفه این مرد. حالم از مفت خوری خونوادش بهم میخوره چقدر دعوا کنم باهاش چقدر قهر کنم. اصلا" خسیس نیستم ولی تحمل پررویی رو ندارم روزگار سختی رو با این مرد داشتم و دارم. خودش هم از بس فکر زندگی این و اون رو میکنه افسردگی گرفته هر روز توی خانوادش یه پروژه ای هست که این آقا باید حلش کنه یا دعوا هست یا عروسی هست یا عزا. از خانوادش خیلی متنفر شدم آ؛دمهای بدی نیستن ولی از فرهنگشون حالم بهم می خوره. خیلی پرروهستن. مادرش هم همیشه مریضه 10 تا خواهر برادر دیگه داره ما مسئول بردن و آوردنشیم . همش حس یه آدم بازنده رو دارم که دارم تقاص یه گناهی رو پس میدم. یه پسر 6 ساله دارم که اصلا" باباش رو نمیبینه. اصلا" هم بهش علاقه نداره همش هم بهم گیر میده که چرا این بچه با من بده منو دوست نداره و.. شما بودید چی بهش میگفتید؟ نمیگفتید خوب تو که باباای این نیستی مال 10-20 تا دیگه ای. مشکلاتم باهاش زیاده فعلا" برای امروز اینو مینویسم ت فردا دوباره برگشتم سرکار بیشتر توضیح میدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)