سلام به دوستان خوبم؛ راستش مساله ای که برام پیش اومده؛ همون جوری که از عنوان تاپیکم مشخصه؛ موضوع همسرم هست!
راستش دوستان قدیمی در جریان هستند؛ همسرم تک پسر و فرزند بزرگ خانواده ست. پارسال در حالی که با پدرش سر کار بود؛ در اثر یه حادثه پدرش رو جلوی چشماش از دست داد. این موضوع خوب برای همسرم که احساس وابستگی خاصی به پدر و مادرش داشت یه کم سخت تموم شد!
راستش بیشترین فشارها بهش وارد شد؛ و صد البته به زندگی مشترکمون! اون قدری که درگیر کارها و برنامه های عزاداری و بعدش هم دادگاه و پاسگاه های بیمه و بعد هم مستمری و خلاصه کارهای خودش بود؛ زندگی ما حتی تا لبه ی تیغ هم رفت و برگشت!
میخوام بگم همه ی این فشارها رو هر دو تحمل کردیم تا درست یک هفته قبل از سالگرد پدرش!
از اون روز احساس یاس و ناامیدی؛ افسردگی جست و گریخته به سراغش اومده؛ احساس ترس؛ احساس عذاب وجدان؛ احساس تنهایی؛ هر چند هفته یکبار این مسائل عود میکنه؛ بعد تموم؛ دوباره شروع میشه!
راستش هر کاری که از دستم برمیومد براش انجام دادم؛ رفتارهاش نگرانم کرده؛ شده عین یه کوچولو! مثلا شاید قبلا موضوع دعوای بین مون رو با کمک گرفتن از مادرش حل می کرد؛ اما هیچ وقت نشده بود که بخواد مسائل سرکارش رو هم با کمک گرفتن از من و مادرش بخواد حل کنه!
کوچک ترین مساله ی سرکارش براش بزرگ میشه و پناه می یاره به مادرش که تو به صاحب کارم زنگ بزن! تو باهاش حرف بزن؛ تو با کارگرام صحبت کن!
خیلی باهاش صحبت کردم؛ امروز بهم میگفت: احساس میکنم دیگه نمی تونم تنهایی کار کنم؛ تنهایی مسئولیت قبول کنم!
احتیاج به یه شریک دارم. در صورتی که سالها بود خودش تنهایی کار برمیداشت؛ چند تا کارگر داشت؛ فقط یک سال بود که با پدرش شریک شده بود.
لطفا راهنماییم کنید.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)