اعتماد شكسته....كل تاپيكتو خوندم،كل پستها...كل جوابها...
ميدونم شرايط سختي داري،نميگم كامل دركت ميكنم چون تو زندگيم از اين دست مشكلات نداشتم اما مشكلات ديگه اي ،به نحو ديگه اي منو تا سر حد طلاق پيش بردن،پس شايد بتونم تا حدود زيادي بيم و اميدي كه همزمان تو دلت موج ميزنه بفهمم،اين حسو كه همه اش اميدواري همه چيز درست بشه ،هر واكنش مثبت هر اتفاق خوب كوچولو رو ميزاري به حساب اين كه همه چيز داره درست ميشه ولي با هر اتفاق بد بهم ميريزي...خوب ميفهمم چه حالي داري!
اما اعتماد شكسته...اين دگرگوني حالاتت هيچ سودي برات نداره،كاري به تصميمت براي طلاق يا زندگي ندارم،با خودت كار دارم،خود خودت...چرا اصرار داري خودتو آزار بدي؟
همسرت ممكنه عوض شه،ممكن هم هست نشه،در هر دو صورت تو چي؟ميخاي عوض شي؟يا ميخاي همين طوري بموني؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)