اینا رو قبل از اینکه نظر maryam123و 3--aliرو بخونم نوشته بودم .
من وقتی 16 سالم بود عمه ام بر اثر سرطان به رحمت خدا رفت من خیلی دوسش داشتم فکر می کردم دلیل مرگش من هستم توی اون سالها همش خودمرو اضافه احساس می کردم و سه سال افسردگی داشتم البته دکتر نرفتم نمیدونستم باید چه کار کنم دو ترم دانشگاه مشروط شدم و نتونستم توی دوره کاردانی با بیشتر از 2 یا سه نفر رابطه برقرار کنم بشتر هم با کسانی که از خودم پایین تر بودن ارتباط میگرفتم یا کسی که زیاد حرف بزنه و من فقط شنونده باشم دوست می شدم با کسایی که از خودم بالاتر بودن یا از نظر ظاهری یا درسی یا .... با ترس و استرس حرف میزدم .بعد با عقد برادرم و اومدن زن داداشم اوضاع روحیم بهتر شد. خوشحال بودم . بعد یه یه ماهی باهیچ کس حر نمیزدم پدرم خواست چند باز باهام صحبت کنه اما من جواب سربالابهش میدادم راستش تو اون دوران به شدت از پدرم بدم میامد (با عرض شرمندگی)حتی نمیخواستم نگاهش کنم .با رفتن به سرکار بهتر شدم . و زود کارم رو از دست دادم برای انکه باکسی هم صحبت نشم نشستم درس خوندم و کارشناسی قبول شدم . دوره خوبی داشتم البته دوباره یه دوره حرف نزدن داشتم .بعد دوباره خوب شدم .همیشه احساس از داست دادن عزیزان با من بود و نگرانشون بودم . بعد از اینکه از کار دومم تقریبا 5 ماه پیش ومدم بیرون (انداختنم بیرون) یه کم خودم کار کردم برنامه نوشتم و سایت طراحی کردم البته نه برای جایی تمرینی دیدم فایده نداره کلا گذاشتمش کنار.الانم یه ماهی هست که خدا یه نی نی کوچولو داده به داداشم که خیلی دوسش دارم و غش می کنم براش روحیه ام رو خوب کرده اما از زندگی دیگه بریدم دوست ندارم کاری کنم همش پیش اون باشم .باهاش باز ی کنم
[امابعد از خوندن نظر های maryam123و3-ali این متن رو نوشتم
باید همه این خاطرات خاک خورده رو بریزم دور باید یه دنیای تازه بسازم یه خاطره های جدید و شاد باید از یادم ببرم روزهای تلخ و غمگین گذشته رو. یه زندگی جدید شروع کنم یه دختر جدید بشم . کارایی که می خوام بکنم رو ریز ریز بکنم انجام بدم باید تنبلیم و بزارم کنار سختی بکشم اخلاقمو خوب کنم .باید از اون روزا فقط تجربه هاشو نگه دارم از هیچی نترسم . برم سر کار.
نباید اینقد دو دل باشم و برای هرچیزی هزار تا فکر بکنم باید شروع کنم اما این دفعه با این فکر که روز های سختی در پیش دارم .باید اماده باشم .باید رفتار جرات مندانم رو تقویت کنم .