به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 مرداد 92 [ 19:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-19
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    1,452
    سطح
    21
    Points: 1,452, Level: 21
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    109

    تشکرشده 108 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array

    چند وقته بیخیال زندگی شدم فقط میخندم

    سلام
    یه چند وقتیه تقریبا 3ماه همش میخندم. قبلا خیلی بدعنق بودم و حتی توخونه و حتی با خواهرامم بگو بخند نداشتم و معمولی بودم اما الان اینقد میخندم و حرف میزنم که همه از دستم کلافه شدن. خودم می فهمم که این رفتارم طبیعی نیست اما نیم تونم جلوی خودم و بگیرم .بچه گونه حرف میزنم .اصلا بی خیال بیخیال شدم نه دنبال کار میرم نه کار خونه نه کار مفید . قبلا اگه کاربیرون نمی کردم حداقلش به کارای خونه میرسیدم خونه رو مرتب می کردم خرید می رفتم یه باری از رو دوش پدر مادرم بر می داشتم اما الان هیچ کاری نمیکنم بی غیرت بیغیرت شدم .یا تلوزیون نگاه می کنم یا عکس و فیلم های قدیمی و خوندادگی یا فیلم های سینمایی می بینم یا دوربین رو برمیدارم عکس میندازم یا می رم پیاده روی البته خیلی کم.حتی اگه با این کارایی که میکنم پدر مادرم و بقیه بهم تیکه بندازم ناراحت نمی شم بلکه میخندمو مسخره بازی درمیارم .قبلا اگه یکی بهم تیکه مینداخت به اصطلاح به خودم میامدمو یه کاری می کردم یه برنامه ای می نوشتم یه سایتی طراحی می کردم خودم روسرگرم می کردم حداقل یه کار مفید می کردم اما الان بی خیال بیخیال شدم همه چی رو گذاشتم کنار .اصلا به فکر اینده هم نیستم .هیچ انگیزه ای برای شروع کردن ندارم برنامه ریزی می کنم هدفامو می نویسم چیزاییکه با کار کردن به دست میارمو مینویسم.یه کم شروع به کار می اما نیم ساعت می شه میزارمش کنار .قبلا یه کم رانندگی میکردم اما الان حتی رانندگی هم نمی کنم داره از یادم میره دوست دارم پیاده برم تا اینکه غرغرای بابام رو تحمل کنم .ترمز کن ،دنده سنگین کن،دست انداز و رد کن. وای دیوونه می شم .قبلا تحملم زیاد بود اما دیگه الان زدم به بیعاری و فقط میخندم .قبلا تا میامدم یه برنامه ای بنویسم پدر مادرم میگفتن اینقد به خودت فشار نیار همش پشت کامیپیوتری.یه کم استراحت کن. وقتی هم که کاری نمی کنم هی کنایه میزنن میگن کار کردن سختی داره .ادم باید دنبال کار باشه . نون خوردن سختی داره . اصلا نمی دونم به کدوم سازشون برقصم.منم دیگه همه چی روگذاشتم کنار.
    به خدا دوست دارم کار کنم پول دربیارم یه شخصیتی برا خودم داشته باشم مفید باشم اما خیلی جاها رفتم برای کار موفق نشدم .تالار مهارت و اگاهی خیلی مقاله های خوبی داره چند تا شا خوندم خوبن . فکر کنم رفتار جرات مندانه ندارم .اینجام اومدم یه کم درد دل کنم.سبک شم. به خدا خیلی سخته چهار سال درس بخونی یه سال کلاس های جورواجور بری بعدش بی فایده هیچ جا جات نباشه نتونی تو چشم پدر مادرت نگاه کنی . اصلا فکرم کار نمیکنه که باید چی کار کنم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید agirl تشکرکرده است .

    agirl (سه شنبه 09 خرداد 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.