سلام دوستان..من روزهای زیادیه که همش گریه میکنم ومستاصل هستم وحتی هیچ دوست صمیمی واسه درد دل ندارم به من راهنمایی کنید...من وشوهرم به هم علاقه وعشق داریم ونمی نتونیم بدون هم زندگی کنیم ...اما هیچ فصل واشتراک ومشابهتی با هم نداریم ما6ساله ازدواج کردیم وفعلا بچه نخواستیم..ببینیدمن مثال میزنم از بیخ وبن ما اخلاقامون متفاوته حرف مشترک وحس مشترک اصلا نداریم اصلا تو دوتا وادی مختلف هستیم من اهل کتاب وشعر وطبیعت واحساسات هستم واون این کارها را مختص آدمهای شوت وبه قول خودش هپروتی میدونه..من عاشق اینم روز تعطیل با هم بریم کوه یا تو طبیعت واون ازاین کارخیلی خسته میشه ودنبال فراره .وبیشتراز سالی 2بار به التماس من نمیاد اون هم بیزاریش کاملا مشهوده حتی شوخی ها وخندیدنش اعصاب منو خرد میکنه چون تفریحش مچل کردن آدمهای دیگه است ومسخره کردن دیگران وازنظرمن شوخی بیمارگونه (آزار روحی به دیگران دادن وخندیدن)وعاشق تلویزیون دیدن دائمه یارادیو ومن عاشق سکوت یا موسیقی ملایم..من روحیه کودکانه وسرخوش دارم واون مثل مردهای50ساله پخته وجاافتاده است با یک ثبات پیرمردگونه...ازم 7سال بزرگنره ومن فکر میکنم30سال بزرگتره..من28سالمه..تو مسائل جنسی هم من اولا خیلی سرخورده شدم واحتمالا اون هم..ازنظرمن همسرم خیلی معمولی وبی حرارت بودهیج حس قوی وارضا بخشی واسم نداشت واین واقعا واسم مهم بود که ـآدم گرمی باشه واحتمالا به نظر اون من غرغرو وگیرده بودم واون هم حوصله نداشت فکرشو مشغول کنه واسه سکس ..خیلی افسرده بودم ونیازهام بی پاسخ یواش یواش فهمیدم فایده نداره واون لااقل تو سکس همینه من خودمو فراموش کردم وفقط میخوام اون خوشحال وارضابشه وانمود میکنم وفقط پی ارضای کامل اون هستم البته روحیه خودم هم بهتر شده...اون هم درمسائل دیگه وقنی با منه همش پشت نقاب وتظاهره که راحت کناربیاییم به خاطر من خودشو مجبور میکنه به بیرون رفنن دوتایی ...حرف زدن در موضوعانی که هیچ لذتی نمیبره جاهایی که دوست نداره بیاد .و....لذت واقعی اش وقتیه که میره پیش دوستاش روزی حداقل3ساعت وهرروز هم میره وقنی برمیگرده شاد شده وانرژی تحمل من وزندگیمونو داره البنه از قبل ازدواج هم خیلی رفیق باز بودومن فکر میکردم بعد ازدواج درست میشه که نشد من هروقت ولم میکنه میره به شدت غصه میخورم وتماما گریه میکنم چون خیلی مشخصه که لذت حقیقی در روزش با اونهاست نه من ..چون وقتی فرصت واسه من ودوستاش هردوتا نیست اونها را ترجیح میده چون التماسها وگریه های من هم دلش را یه رحم نمیاره وصبح روز تعطیل ازخواب پامیشه میدوه باذوق به بیرون وپیش دوستاش حتی صبحونه نمیخوره اگه نگذارم بره حتی اولا تهدیدم میکرد وکتکم میزد من هم خانوادم درکنارم نیستن وتنها هستم اون با من لذت نمیبره هرچند واسه اینکه دلم نشکنه دائم انکار می کنه..ازدواج ما خانوادگی وسنتی بود ومادرش در تشویقش به ازدواجمون موثر بود ولی خانواده من مخالف بودن دقیقا به خاطر همین تفاوتهامون ...من از مردونگیش خوشم میومد واصلا حوصله شوهر بچه سال نداشتم من در اون زمان دنبال یک مرد جاافتاده بودم نه یک همدل وهم زبون.....تنهایی آزارم میده واینکه من نمیتونم خلا هام را باکسی پرکنم چون اساسازنها مثل مردهارفیق باز نیستن ونهایتا تلفنی حرف میزنن ...من را کمک کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)