مرسی که برام نوشتین. من فکر کنم باید میگفتم که ما حدود 2000 کیلومتر از هم دوریم و تقریبا ماهی یه بار همو میبینیم،...میخواستم الان بگم که دعوای اون روزمون سر چی بود اما نمیتونم. الان دارم مثل ابر بهار اشک میریزم، ظهر دعوای خیلی خیلی شدیدی کردیم و آخرش گوشی قطع شد، بعد من یه اس ام زدم که عصبانیت توش بود اما درد دلم رو هم گفته بودم، جواب نداده تا الان و منم دیگه زنگ و اس امی نزدم. همه چی داره خراب میشه، ما اصلاً اینجوری نبودیم...الان نمیدونم باید چیکار کنم، به خدا من یه مدت سعی کردم خوب باشم و صبور اما نشد. از این که داره مغرورتر میشه هر روز، قد تر و لجبازتر، و کمتر به احساس من فکر میکنه ناراحتم. این رفتارش برام انرژی نمیذاره که صبور باشم.
مریم جان میشه خواهش کنم بازم برام بنویسی. حتی تند یا دعوام کنی یا نصیحت اما بنویس.
الان نمیدونم باید بهش زنگ بزنم یا نه. نمیخوام پرروتر و مغرورترش کنم و حدس میزنم چون بعد دلخوری دیشب اون امروز زنگ زد و آخر حرفشم گفت من خیلی خرم که بهت زنگ میزنم و منم گفتم پس دیگه خریت نکن، عوراً دیگه اون زنگ نمیزنه...
دارم خراب میکنم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)