مدت 10 سال هست که همسرم رو میشناسم ما 5 سال بود که دوست بودیم و 4سال نامزدی داشتیم و تیر ماه امسال سالگرد اینه که رفتیم خونمون.تو این مدت همه کار کردم واسه زندگیم اما حالا فهمیدم همه چیز رو دروغ گفته همه چیز رو.5 سال تموم همه کار کردم دوست داشتنم رو ثابت کردم همیشه بخشیدمش اشتباهاتش رو دیدم اما همیشه اعتماد کردم همش خودم رو گول زدم که شاید نمی خواست ولی حالا میبینم ازم سواستفاده کرده 5 سال هی فرصت دادم اما امروز میبینم عین خیالشم نیست دارم از اینکه هی این احساسم رو قوی تر میکنه که من اشتباه کردم و این ناباوری داره نفسم رو میگیره.دارم از نفس میوفتم از اینکه براش مهم نیست که چه ضربه هایی با دروغ هاش به من به احساس من به عشق من و به زندگی من میزنه و در نهایت پررویی فقط میگه ببخش من اشتباه کردم و انتظار داره من همه چیز رو فراموش کنم حتی فرصت نمیده تا با خودم خلوت کنم.هزاران بار قول داده همه چیز رو درست کنه و من باورش کردم اما هیچ وقت درست نشد به کوچیکترین قول هاش هم عمل نکرد من تا امروز باورش کردم اما حالا میبینم اون اصلا من رو دوست نداره چون هیچکار نکرد واسه خاطرم باورم نمیشه دوسم داره چون همش تو حرف بود.هنوزم دارم میمیرم براش اما هیچ بهونه ای نذاشته تا خودم رو هم گول بزنم تا بمونم باهاش.چیکار کنم.نه میتونم باهاش بمونم نه میتونم برم ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)