مریم جان ....در جریان تاپیکت هستم و همیشه میخونمش....من عین توام....دقیقا همون مشکلاتی که گفتی دارم...زود رنج...حساس ....مدام گذشته رو چک میکنم و....واسه همین تمام راهنمایی هاییکه بهت میشه رو یادداشت میکنم
(اخه میدونی....به تاپیک من اصلا کسی سر نمیزنه....)
اگه هم تاحالا چیزی واست ننوشتم واسه همینه که عین همیم
فقط میخواستم یه کوچولو تجربمو واست بذارم اخه من5 ساله ازدواج کردم...خوشحال باش که الان فهمیدی چه اشتباهایی داشتی...من خیلی بچه بودم وتازه الان میفهمم کدوم کارا رو نباید میکردم
* همیشه فکرمیکردم زنوشوهر یاید همه چیزو بهم بگن....هر احساسی در مورد خانواده شوهرم داشتم میگفتم بهش...بد ....خوب....اما حالا فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم.....اصلا احساس یا نظر یا گله یا شکایت ....هیچی هیجیییییی درمورد خانواده شوهرت به شوهرت نگو ....فقط تو دلت باشه....باگفتنش فقط تو تودل شوهرت کمرنگ میشی و هیج اتفاقی واسه جایگاه اونا نمیفته...حتی اگه بزرگترین نامردی دنیا رو کرده باشن
*اگه نتونی این رابطه رو شکل بدی به نظرت از پس یه رابطه دیگه برمیای....هرجابری اسمون همین رنگه ...همه مردا مثل همن....با هر کی ازدواج کنی یه مشکلی داری.....پس این رابطه ای که الان توشی رو درس کن
*دوباره که انشاا...همهچی درس شد بگو دیگه تحت هیچ شرایطی نمیخوام کلمه طلاق رو بشنوم....بگو واسه یه بار خوب همه فکراتو بکن....من بازیچه نیستم که هرروز یه تصمیمی بگیری....از این به بعد یا هر مشکلی فقط دنبال چاره باش و نگو جدایی
البته اینارو وقتی بگو که گفت بیا ادامه بدیم اکه دوباره گفت طلاق نگیاااااا
*عزیزم لطفا مشهد رفتی واسه منم دعا کن ...توروخدا یادت نره.....![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)