سلام دوستان عزیزم .خیلی دلم براتون تنگ شده اما حجم کاریم زیاده و هرروز فقط فرصت میشد یه سر بیام و سربزنمو برم... میخام یکم از اوضاع و احوالم بگم تا راحت تر بتونم برم سر اصل مطلب همونجوری که بعضی از دوستان میدونن من و همسرنازنینمیک سال و دوماهه که ازدواج کردیم .خانواده همسرم هیچ کمک مالی به همسرم نکردن (حتی تمامی مخارج عروسی و آتلیه و... خودش متقبل شد بدون هیچ کمکی از طرف اونا) ..البته همون اول همسرم به من گفت که هیچ انتظاری از خونوادش نداشته باشم و بخاطر همین تاجایی که شد سعی کردم باهاش همراهی کنم و مراسم عروسیمونم تا جایی که شد باهاش راه اومدم (خرید عروسی نخواستم و یه سرویس طلا و حلقه ساده ای رو انتخاب کردم چون میدونستم خودش باید بده نه پدرش)ولی بااین حال خودش بعضی چیزا رو میخاست باشه و خلاصه هزینه بر بود و تنهایی بعهده گرفت).از عقدمون که بهمن سال 89بود همسرم اومد پیش ما زندگی کرد (چون من و پدرو مادرم تنها بودیم و خواهرها و برادرم ازدواج کردن و مستقل بودن و من فرزند آخری هستم) ...روزهای خیلی قشنگی رو در خونه پدرم و دوران عقدمون سپری کردیم پر از خاطره ..الحق که همسرم خیلی خیلی اخلاق خوبی داره و روز به روز پدرو مادرم بیشتر به خاطر چنین دامادی خدارو شکر میکردن و میکنن..همچنان همسرم در حال پاس کردن چک های جشنمون بود(عقدو عروسی باهم گرفتیم) که دوتایی به این نتیجه رسیدیم که چقدر خوبه که زودتر مستقل بشیم ..من گفتم دیگه نمیخاد جشن بگیریم و 5ماه بعد از عقدمون تونستیم یه خونه خیلی خوب با کمک هم رهن کنیم و زندگیمونو شروع کنیم...من و همسرم پابه پای هم پیش رفتیم و بااینکه از خیلی چیزا گذشتم بخاطر همسرم و شرایطش ،ولی بااین وجود تمام سعیش رو کرد و میکنه که واسم کم نذاره....و میتونم بگم خیلی خیلی باید بیشتر از اینا خدارو شاکر باشم..الان حدود 9ماهه که رفتیم زیر یه سقف و باهم زندگی رو ساختیم ..چندروز پیش به طور اتفاقی صاحب خونمون که خیلی نسبت به ما ارادت داره و مرد خیلی خوبیه اومد درب خونه و باهمسرم صحبت کرد(گویا عروسشون تصادف کردن و یه ساله قطع نخاع شده (خدا مریضا رو شفابده ..الهی) و شرایط خیلی سختی دارن با دوتا بچه ...) خلاصه از ما خواستن که تا دوسه ماهه دیگه اونجارو تخلیه کنیم تا پرستار واسه اون خام بیارن که همیشه اونجا زندگی کنه و بره طبقه پایین پرستاری اون عروس) ما خیلی شکه شدیم چون برنامه ریزی کرده بودیم تا یکی دوسال اونجا باشیم و پس انداز کنیم و خونه بخریم...همسرم هم وقتی حرفای ایشون رو شنید قبول کرد که بریم چون شرایط سختی دارن و ماحق بهشون میدیم.از اون روز داریم دنبال آپارتمان یا خونه مناسب میگردیم که اگه خدابخواد بخریم و تا جایی که میشه بعد تخلیه بریم خونه خودمون و دوباره نریم اجاره....ماشینمون رو فروختیم و با موتور هرروز پابه پای هم داریم میریم این طرف و ان طرف که جای مناسبی رو بخریم...اما خوب یخورده هزینه ها بالاست و لی با این حال امیدمون بخداست.......اما من صبرم کم کم داره تموم میشه از یه طرف تا عصر هردوسرکاریم و بعداز ظهر باید تا دیروقت دنبال خونه باشیم و از اون طرف وقتی میبینم خانواده همسرم هیچ کمکی نکردن و نمیکنن و روی خودشون نمیارن حرصم بیشتر میشه ...از اون طرف میشنوم خیلی ها واسه پسرشون خونه خریدن یا ساختن....... دو بار توی این مدت از خستگی گریم گرفت و واقعا گریه کردم کنار همسرم ...و این مدت فشار زیادی رو هردومون داریم تحمل میکنیم...نمیدونم چرا یه نیرویی بهم میگه درست میشه و مورد خوب پیدا میشه ..از طرفی نمیخام دوباره برم اجاره نشینی و اسباب کشی و ....نمیدونم تفکرم اشتباست یا درسته و بازم بگردیم ...[/b]







یک سال و دوماهه که ازدواج کردیم .خانواده همسرم هیچ کمک مالی به همسرم نکردن (حتی تمامی مخارج عروسی و آتلیه و... خودش متقبل شد بدون هیچ کمکی از طرف اونا) ..البته همون اول همسرم به من گفت که هیچ انتظاری از خونوادش نداشته باشم و بخاطر همین تاجایی که شد سعی کردم باهاش همراهی کنم و مراسم عروسیمونم تا جایی که شد باهاش راه اومدم (خرید عروسی نخواستم و یه سرویس طلا و حلقه ساده ای رو انتخاب کردم چون میدونستم خودش باید بده نه پدرش)ولی بااین حال خودش بعضی چیزا رو میخاست باشه و خلاصه هزینه بر بود و تنهایی بعهده گرفت).از عقدمون که بهمن سال 89بود همسرم اومد پیش ما زندگی کرد (چون من و پدرو مادرم تنها بودیم و خواهرها و برادرم ازدواج کردن و مستقل بودن و من فرزند آخری هستم) ...روزهای خیلی قشنگی رو در خونه پدرم و دوران عقدمون سپری کردیم پر از خاطره ..الحق که همسرم خیلی خیلی اخلاق خوبی داره و روز به روز پدرو مادرم بیشتر به خاطر چنین دامادی خدارو شکر میکردن و میکنن..همچنان همسرم در حال پاس کردن چک های جشنمون بود(عقدو عروسی باهم گرفتیم) که دوتایی به این نتیجه رسیدیم که چقدر خوبه که زودتر مستقل بشیم ..من گفتم دیگه نمیخاد جشن بگیریم و 5ماه بعد از عقدمون تونستیم یه خونه خیلی خوب با کمک هم رهن کنیم و زندگیمونو شروع کنیم...من و همسرم پابه پای هم پیش رفتیم و بااینکه از خیلی چیزا گذشتم بخاطر همسرم و شرایطش ،ولی بااین وجود تمام سعیش رو کرد و میکنه که واسم کم نذاره....و میتونم بگم خیلی خیلی باید بیشتر از اینا خدارو شاکر باشم..الان حدود 9ماهه که رفتیم زیر یه سقف و باهم زندگی رو ساختیم ..چندروز پیش به طور اتفاقی صاحب خونمون که خیلی نسبت به ما ارادت داره و مرد خیلی خوبیه اومد درب خونه و باهمسرم صحبت کرد(گویا عروسشون تصادف کردن و یه ساله قطع نخاع شده (خدا مریضا رو شفابده ..الهی) و شرایط خیلی سختی دارن با دوتا بچه ...) خلاصه از ما خواستن که تا دوسه ماهه دیگه اونجارو تخلیه کنیم تا پرستار واسه اون خام بیارن که همیشه اونجا زندگی کنه و بره طبقه پایین پرستاری اون عروس) ما خیلی شکه شدیم چون برنامه ریزی کرده بودیم تا یکی دوسال اونجا باشیم و پس انداز کنیم و خونه بخریم...همسرم هم وقتی حرفای ایشون رو شنید قبول کرد که بریم چون شرایط سختی دارن و ماحق بهشون میدیم.از اون روز داریم دنبال آپارتمان یا خونه مناسب میگردیم که اگه خدابخواد بخریم و تا جایی که میشه بعد تخلیه بریم خونه خودمون و دوباره نریم اجاره....ماشینمون رو فروختیم و با موتور هرروز پابه پای هم داریم میریم این طرف و ان طرف که جای مناسبی رو بخریم...اما خوب یخورده هزینه ها بالاست و لی با این حال امیدمون بخداست.......اما من صبرم کم کم داره تموم میشه از یه طرف تا عصر هردوسرکاریم و بعداز ظهر باید تا دیروقت دنبال خونه باشیم و از اون طرف وقتی میبینم خانواده همسرم هیچ کمکی نکردن و نمیکنن و روی خودشون نمیارن حرصم بیشتر میشه ...از اون طرف میشنوم خیلی ها واسه پسرشون خونه خریدن یا ساختن....... دو بار توی این مدت از خستگی گریم گرفت و واقعا گریه کردم کنار همسرم ...و این مدت فشار زیادی رو هردومون داریم تحمل میکنیم...نمیدونم چرا یه نیرویی بهم میگه درست میشه و مورد خوب پیدا میشه ..از طرفی نمیخام دوباره برم اجاره نشینی و اسباب کشی و ....نمیدونم تفکرم اشتباست یا درسته و بازم بگردیم ...[/b]
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)