دیگه خسته شدم
همش ادعای خوب بودن میکرد همه عالم فکر می کنن چه معصوم وپاکه این مادر شوهر من همش نماز شب میخونه
خودمم فکر می کردم همینجوریه خوبه گله پاکه
ولی نه نیست نبود تا دلت بخواد غیبت می کنه![]()
تو زندگیمون دخالت می کنه اما یواشکی
در عوضش میگه تو از روز اول وقتی میرفتی خونه مامانت رنگ و روت عوض میشد
یعنی مامانم بهم یاد میداد بد اخلاق باشم
برای اولین بار چند روز پیش با شوهرم دعوای حسابی کردم
بعد دو سال دیگه بعد دعواهامون کم نیاوردم نگفتم ببخشید
تا عصبانی میشد بخواطر شدت عصبانیتش که به خودش آسیب نزنه و سکته نکنه ساکت می شدم
هر چی دلش خواست از روز اول بار من و خانوادم کرد و من احمق بهش اجازه دادم
دو ماه دو ماه خونه مامان من نمیومد
باید کلی گریه میکردم تا یه سر میرفتیم اونجا
یا تا دم در میومد انقدر بهش اصرار میکردیم که بیاد تو حیاط
هرچی بگم کم گفتم
همین آدم به من میگه مامانت و خواهرت از روز اول می خواستن زندگی ما رو بهم بزنن
در صورتی که مامانش با ما زندگی می کنه
میگه من به هیشکی اجازه نمیدم تو زندگیم دخالت کنه
در صورتی که مامانش با ما زندگی می کنه و "من" اجازه ندارم هیچ تصمیمی بگیرم
دیگه چی بگم
داره برای مادرش میمیره
ولی من حق ندارم مادرم رو ببینم
چکارش کنم از مادرش جدا بشم ؟
تو رو خدا کمکم کنید
تا دلتون بخواد خرشون شدم سواری دادم حالا تا زه بعد این حرفهای مادر شوه فهمیدم داشتم با خودم ومامامنم چکار می کردم؟
کمکم کنید نمیخوام کوتاه بیام
بدبختی و خریت بسه
کمکم کنید
اخه من اصلا نه به خودش نه به مامانش بی ادبی کردم
از مامانش وسط هم چرت و پرت هایی که تحویل من ومامانم میداد پرسیدم تا حالا به تو و بچه هات ( که همشه خونه ما هستن ) بی ادبی کردم
خودش میگه نه
دارم دیوونه میشم علاقه شدیدی هم به شوهرم دارم
میدونم اگه از مامانش جدا بشه صد برابر بهتر از اینی که هست میشه
میدونم دنیا برام گلستون میشه
یه مسافرت تنهایی نرفتیم از دست مادر شوهر راحت باشیم
لطفا کمکم کنید
لطفا راهنماییم کنید
چطور میشه از مادر شوهرم جدا بشم
شوهرم خیلی براش مهمه که آبروش نره و همه متوجه نشن نمیشه با مادرش زندگی مرد











علاقه مندی ها (Bookmarks)