سلام ممنون از راهنمایی دوستان
همسرم یکی از اقوام دور مادرم هست
در یک مراسم منو دید و بعد یک هفته مادرش برای خاستگاری پیشقدم شد
پدر و برادرم راضی به این ازدواج نبودند هم به خاطر سن کمم و هم به خاطر شناختی که از خونوادش داشتد
من هم نمیدونم کدام خصوصیات شوهرم را قبول کردم هرچی خونوادم گفتند منم قبول کردم چون چیزی از زندگی نمی فهمیدم
تقریبا 8- 9 ماه بعد عقد کتک زدن هاش شروع شد یادم نمیاد دلیلش چی بود .
از همون اول با اقوام ما قطع رابطه کرد کلاً آدم گوشه گیری بود حتی منم اجازه رفتن به خونه فامیل را نداشتم
اواخر عقددیگه از رفتن به خونه پدرم هم محروم شدم وقتی میخواستم برم خونه پدرم میگفت برای چی بری دیگه باید عادت کنی به اینجا
و بعد عروسی ماهی یک بار اگه دلش بسوزه میرم خونه پدرم میگه دختر که عروسی کرد نباید بره خونه پدرش در صورتی که خودشون حداقل هر دو روز دورهم جمع میشن خیلی سعی کردم حرفهاش را گوش کنم
ولی العاً میبینم من هر قدم به عقب میرم اون یک قدم جلوتر میاد حدود 5 -6 ماهی میشه که به رفتن به خونه پدرم اصرار میکنم یا حرفهایی که از نظر من غیر منطقی را انجام میدم ولی غر هم میزنم و اینها باعث کتک خوردنم میشه
کلاً نمیتونم درست و با سیاست برخورد کنم
و اون هم دلیل برخوردهای منو رفتن به سرکار میدونه میگه بهت آزادی دادم پر رو شدی و هر دفعه میگفت حق نداری بری و بعد از یکی دو روز میگفت میخوای بری برو ولی نباید پر رو بشی
این عمل را یکسال انجام داد تا همین چند روز پیش تصمیم گرفتم سرکار نرم چون دیگه داشت با احساساتم بازی میکرد
میگفتم من و تو مشکل داریم چه ربطی به سر کار داره؟
قبل از رفتن به سر کار بعد هر دعوا میگفت حق نداری خونه پدرت بری!!!
حالا موندم بعد این چه بهونه ای میخواد بیاره
خصوصیات مثبت هم داره ولی خوب این ریز بینی هاش باعث میشه به خصوصیات مثبتش نگاه نکم
برادر و خواهر شوهرم یکی دو بار متوجه شدند ولی سعی میکنیم متوجه نشن
همتا جان
اونقدر در مورد خونوادش گفت و به خاطرشون کتک خوردم که دیگه ازشون متنفرم
وقتی میریم خونشون نمیدونین چقدر ازم کار میکشن میگن وظیفه عروسه
خودشون نشستن و با هم حرف میزنن و من باید مثل... کار کنم
شوهرم میگه براشون چیکار میکنی خونشونو تمیز میکنی و براشون غذا درست میکنی
میگم خوب باید چیکار کنم
باید به زور لباساشونو در بیاری و براشون بشوری حیاطشونو تمیز کنی حتی توقع دارن طویله رو من تمیز کنم
وقتی این چیز ها را میبینم از همشون متنفر میشم
دلم میخواد همه چی و به خونوادم بگم
البته پارسال که میخواستن زمینشونو درو کنند به من گفتن که تو هم این کار را انجام بده و من بلد نبودم مادر شوهرم کلی غر زد که ما اشتباه کردیم که تو رو بردیم و... و من هم گفتم من از همون اول گفتم که من از کارا بلد نیستم و اونم گفت اشتباه کردم تو رو برای پسرم انتخاب کردم
و بعد همسرم که اومد گفت تو باید درو کنی کلی اخم و ... و من هم مجبور شدم این کار را انجام بدم و باعث شد که دستم و با داس ببرم
و خیلی از رفتار همسرم ناراحت شدم وقتی اومدم شهر اون پیش مامان جونش موند و منم رفتم خونه پدرم و همه چیو بهشون گفتم غروب که زنگ زد بهش گفتم که همه چیو به خونوادم گفتم و اون سریع خودشو رسوند و گفت من اونو نمیزنم و .... کلی زبون ریخت تا منو برد خونه
و خونه هم کتک خوردم و سیمکارتم و گرفت و یک سیمکارت جدید برام گرفت تا با خونوادم رابطه نداشته باشم و العاً هم هر دفعه گوشیمو چک میکنه که برای خونوادم زنگ نزده باشم![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)