صبا جون مرسی یکه بهم یاداوری کردی خودمم این حرفمو قبول دارم من واقعا عاشق شوهرم و زندگیم بودم و از عشق زیادی که به زندگیم و شوهرم داشتم بچه دار شدم چون حس میکردم اگه یه موجود عزیز بین ما مشترک باشه رابطمون خیلی قشنگ تر میشه و میخواستم یه پیوند ابدی بینمون باشه ولی امروز که دارم مینویسم نسبت به شوهرم خیلی بی احساس شدم دوسش ندارم ازش وحشت دارم از بحث کردن باهاش عذاب میکشم اصلا دوست دارم نیاد خونه باورتون نمیشه ولی واسه عیدم برنامه ریزی کردم تنها برم مسافرت که نبینمش دست خودم نیست صبا جون دارم عذاب میکشم انگار تو زندونم میخوام زودتر پر بکشم برم امن ترین جای دنیا پیش خونوادم دلم تنگ شده
تورخدا بگین چکار کنم اصلا از خونم خوشم نمیاد دوست ندارم از سر کار برم خونه وقتی هم میرم دپرس و ساکت میشینم یه گوشه

جناب SCi مرسی که بهم سر میزنید
راستش من راه حلشو دیروز پیدا کردم که چطور سقط کنم و از دیروز دنبالشم احتمالا اون دارو رو امروز پیدا میکنم و قراره فردا استفاده کنم نمیدونم چی پیش میاد یه کم خطرناکه و این کارو دارم پنهان از شوهرم انجام میدم ولی تصمیممو گرفتم امروزم تا فردا که وقت دارم میخوام به حرفتون گوش بدم و نکات + و - رو بنویسم گرچه هرشب همه اینارو تو ذهنم با خودم مرورو میکنم باز میبینم سقط خیلی بهتره ولی به شرطی که مشکل جدی برام پیش نیاد و واقعا عمل سقط انجام بشه خدای نکرده یه بچه ناقص رو دستم نمونه
برام دعا کنید