و شما هم قرار بود بهش بگی تا وقتی تو ازدواج نکنی نه ، هروقت تو ازدواج کردی خیالم از بابت خوشبختی تو راحت شد . بعدش من تصمیم می گیرم برای زندگیم .
این رفتارها از سوی همسرت یعنی تلاش برای وادار کردن شما به واکنش . طبیعی بدان که او نخواهد با شکست غرورش به زندگی برگرده .
شما هم همچنان روی موضعی که گفتم باش . و البته به ایشان اعلام کن من بیش از این نمیتونم تهران بمونم . و باید برگردم . و نتیجه ای که از این نشستها و صحبتها گرفتم اینه که تو مایل به اینکه ما یک زندگی سالم و درست با هم داشته باشیم نیستی . و ظاهراً میخواهی من طوری برگردم که باز هم همان کتک زدنها و رفتارها ادامه پیدا کنه و من همه جوره بپذیرم و ... و اینم امکان پذیر نیست . من با اینکه دوستت دارم اما نمیتونم اینجوری زندگی کنم . من سهم خودم را از اشتباهاتم می پذیرم و حاضرم روش کار کنم و تغییر بدهم و حتی حاضرم یک مدت زمانی با هم زندگی کنیم و من به روش درست رفتار کنم . اگر باز هم این روند من فایده نداشت و ما باز هم مشکل داشتیم و نتونستیم با هم خوب زندگی کنیم . دیگه با وجدان راحت میرم . چون در اون صورت من تلاشم را برای اینکه درست رفتار کنم و عمل کنم را کرده ام . می بینی که شروع هم کرده ام . و رفتارهای کنونی من همه اش صادقانه هست حتی اگر تو باور نکنی . اما اگر این فرصت زمانی را اینگونه قبول نکنی . من باز هم با وجدان راحت ازت جدا میشم چون من تلاشم راکردم .
.








علاقه مندی ها (Bookmarks)