RE: برزخ زندگی من
خب تا حالا نرفتم جلوی آینه به خودم ابراز احساسات کنم ولی فکر کنم اینو گفتم که توی ذهنم با اشخاص توی ذهنم این کار رو کردم ,خب این دو تا کار یه ذره شبیه همه دیگه
خب تا حالا هم آشکارا و با کلمات به خانوادم محبت نکردم ولی لازم شد اینو بگم که ذقیقا 2 بار به مامانم گفتم چرا هیچ وقت به آدم نمیگید دوست دارم (که این کار خیلی هم برام سخت بود) ,بار اول که گفتم فقط نگاهم کرد و بار دوم گفت خب هر خونواده ای یه مشکلی داره و این بار فقط من بودم که نگاش کردم.
اگه من برم و آشکارا محبتم رو نشون بدم و هیچ بازخوردی دریافت نکنم راستش بیشتر از پیش ناراحت میشم و احساس میکنم که آویزون طرف مقابلم.
یه مثال هم دوست دارم بزنم که ببینید من همه این کارها رو انجام دادم:
یه روز از مدرسه(2 سال پیش) اومدم خونه ,مادر در آشپزخونه و خواهرم هم پیشش وایساده بود.به همون حالت رفتم جلو و مادرم رو بوسیدم (عین واقعیت) بعد اون و خواهرم جوری نگام کردن که باور کنید اگر امام زمان ظهور کرده بود اینقدر تعجب نمیکردن.منم مجبور شدم یه دروغی سر هم کنم .گفتم یکی از معلمامون (دوست مادرم بود)گفته بود یه ببوسمت.بعدش گفت :آهان ,باشه.
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود
علاقه مندی ها (Bookmarks)