با سلام به همه دوستان همدردي

نميدونم چجوري صحبتم رو شروع كنم اما خيلي وقته كه ديگه از اين احساسات بد ، خسته شدم
اول از همه اقرار ميكنم من آدم حسودي هستم كلا :( ولي تا الان اين حسادتو در جهت پيشرفتم به كار گرفتم .خب هميشه هم همه جا ازم تعريف ميشده و اينم تو تقويت اين احساسات كاذب بي تاثير نبوده. در ضمن من تك دختر يك خانواده 3 فرزندي هستم يعني خودم بچه اول و تك دختر و بعد از من 2 تا برادر هستند.تو محيط خونواده هم هميشه مورد توجه پدر و مادر (بخصوص پدر) بودم

تا اينكه برادرم ازدواج كرد با كسي كه دقيقا همسن من هستش( حتي ماه تولدمون يكيه) نميخواهم از خودم تعريف الكي كنم و خود شيفته باشم اما از نظر ظاهر و تيپ من از زن داداشم سر ترم و همه ديديم كه بعد از زادواج خيلي چيزها رو از من ياد گرفت
اما در كل رفتارش يك جور خاصيه ...شايدم من فكر ميكنم خاصه و زياد حساس شدم

توي هر چيزي وانمود ميكنه نظر من واسش مهمه اما در عمل اينجور نيست يا چون من كلا ادم صميمي هستم وقتي از در صميمت وارد ميشم و قصد نظردادن يا بهتر شدن روند كاري رو دارم ، كاري ميكنه كه ثابت كنه از من سر تره و عقل كله و بيشتر ميفهمه
جالب اينجاست كه داداشم هم تو اين قضيه بهش كمك ميكنه

حالا من عين ديوونه ها شدم همينكه ببينم يكي داره ازش تعريف ميكنه يا از من جلوتره اين حس حسادت به سراغم مياد.من حتي به پيشرفت برادرم هم توي زندگيش دارم حسادت ميكنم چون فكر ميكنم اين دختر لايق اين زندگي نيست و داداشمو خوشبخت نكرده.از بعضي از افراد نزديك خانوادش شنيدم كه چجوري امور زندگي داداش منو دست گرفته
حتي از بد اخلاقي هاشو بد عنقي هاشو اين چيزها هم نسبت به داداشم شنيدم ولي وقتي تو جمع خانواده ما قرار ميگيره جوري رفتار ميكنه انگار غلام حلقه به گوش برادر منه و حرف حرف شوهرشه ....

وقتي در مورد يك چيزي نظر ميدهم هم داداشم هم خانمش اصلا گوش نميدهن به نظرم و داداشم مسخره هم ميكنه

بارها تصميم گرفتم هيچ نظر يندهم اما به اصرار مامان بابام كه ميگن صميمي باش باهاشون نظرمو ميگم و نهايتا هم اين رفتار رو ميبينم

يك مسئله ديگه هم كه خيلي ازارم ميده اينه كه محبتهاش به خانواده ما به عنوان عروس( به پدر و مادرم ) خيلي اغراق آميزه و جوري رفتار ميكنه كه بخواهد به خانواده من بگه من از دخترتون دلسوزترم ...اينها خيلي رو اعصابمه و واقعا ديوونم ميكنه. اينقدر اغراق اميزه كه پدرم گاهي تعجب ميكنه از كارهاش
يك جورايي به گوشم رسيده كه اين محبت كردنهاش فقط واسه حفظ ظاهره و من حرصم ميگيره كه اينجوري ظاهر فريبي ميكنه
*******
وقتي كه پستهاي كاربراني رو ميخونم كه از مادر شوهر و خواهرشوهرشون عاصي شدن گاهي از خودم بدم مياد كه اين احساس رو دارم ولي در عمل ميبينم كه هرچقدر من صميمي باشم باهاش باز اون انگار قصد تخريب داره

به من بگيد من چكار كنم تا نسبت به كارهاشو حرفهاش بي تفاوت بشم و اين حس لعنتيو از بين ببرم؟