...و اون لجاجت خساست بی تفاوت بودن نسبت به من الته در برخی موارد فکر خودکشی بی احساس بودن تفکرات فلسفی ترس و هیجانات زود گذز و بی موقع الته خود ایشان به خواهرم میگه که تو شکاک و بد بینی اما من فقط نسبت به او در شک و تردید هستم خودش میگه من کمی افسرده هستم و اگر ازدواج کنم خوب میشم البته وقتی هم که ناراحته اصلا در مورد ازدواج با من صحبت نمی کنه و از اینده می ترسه اما خواهرم دوستش داره اگر چه ظاهرا این علائم در او احساس میکنه اما چون خانوادشون همگی متخصص و پزشک هستند خیلی مراقبشون هستن و خیلی نسبت بهش حساس هستن و زیر نظر روانشناس می باشد و خیلی از من (خواهرم ) خواسته که با دکترش صحبت کنم اما من تا به حال دست به هیچ اقدامی نزدم
اما از طرف دیگه :
پسری در اقواممان هست که مدت 7ساله که خواهرمو می خواد و چندین بار برای خواستگاری اومدن و خواهرم جواب رد دادند و هیچ علاقه ای به او نداره از همه جهت البته از دید دیگرون پسر خوبی یه و می دونه اگه باهاش ازدواج کنه خوشبخت میشه چون کاملا روش شناخت داریم اما خواهرم میگه به خدا قسم هیچ علاقه کشش میلی محبتی نسبت بهش ندارم و این اقا دست بردار نیست و پدرم هم با توجه به اینکه خواهرم دختر بزرگ خانواده هست اصرار می کنه باید حتما حتما با همین پسر اقوام ازدواج کنی اما خواهرم میگه من دوست ندارم از رو اجبار ازدواج کنم و بعد علاقه ایجاد بشه
از یک طرف علاقه و تردید نسبت به پسر هم دانشگاهیم و از طرف دیگه بی علاقگی نسبت به پسر اقوام کلافه ام کرده و خواهرم رو در یک شاهرراه گیر داده که نمی دونه کدوم راه بهتره ؟ از خدا هم کمک خواستم خدا میگه توکل کن بر من صبر کن و ......
واقعا نمی دونم چه کار کنم ....








علاقه مندی ها (Bookmarks)