شوهرم امسال به خاطر حجم کارهاش دیر به خونه میاد تقریبا ساعت 10 شب
باور کنید اگر شما دوستان نبودید از صبح حوصلم سر می رفت ....
ولی هیچ وقت دیر اومدنش رو غر نمی زنم و وقتی خونه میاد کلی ازش پذیرایی می کنم و بهش می گم که خسته شدی لابد از صبح همش سرپایی
خلاصه بگم بعد از این همه مدت دیروز بهش زنگ زدم و گفتم که من دلم می خواد برم بیرون و یه حال و هوایی عوض کنم و دلم می خواد کلی هم خرید کنم ، ولی اون توی جواب بهم گفت که امروز هم کلی برنامه دارم کاش روز قبل می گفتی به خاطر همین هم باشه برای یه روز دیگه منم گفتم اشکالی نداره و خداحافظی کردم.
ساعت 4 بعدازظهر بود که یهو درو باز کرد و اومد خونه واقعا تعجب کردم از اینکه زود اومده بود و همینجور خشکم زده بود و هیچی نمی تونستم بگم
که یهو اومد جلو و منو بوسید و بعد دستم و گرفت و گفت امروز بعد از تماس تو مرخصی گرفتم و رفتم تا به برنامه هام برسم تا بتونم زود بیام پیشت و بیریم بیرون
و گفت : حقیقتش همش توی فکرم بودی و وقتی بهت گفتم نمی تونم بیام عذاب وجدان گرفته بودم که بعد از این همه مدت ازم خواستی بریم بیرون و من بهت جواب رد دادم و از همه بدتر اینکه تو هم سکوت کردی و آخرش بهم گفتی اشکالی نداره و خداحافظی کردی به خاطر همین که تونستی منو درک کنی هر طور شده بود می خواستم زودتر بیام پیشت و درخواستت رو اجرا کنم
و آخرشم بهم گفت که خیلی دوست دارم و همه این کارها رو به خاطر تو می کنم
بچه ها من امروز خیلی حالم خوبه و خیلی خوشحالم و با این حرفهاش یه انرژی مضاعفی گرفتم
موفق باشید











پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)