دوستان عزيزم سلام
من يه اتفاق خيلي بدي برام پيش اومده. نمي دونم اين چه سرنوشتي ايه كه خدا براي من رقم مي زنه. متاسفانه شوهر سابق من فوت كرده و من از اون روز واقعا دچار دگرگوني حسي شدم. خيلي خيلي سخت بود و هست. نمي دونم خيلي داغ بدي بود واقعا خدا نصيب هيچكس نكنه. اطرافيانم مي گن چرا انقدر بيتابي مي كني تو كه ازش جداشده بودي؟
من بعد از جداييم اصلا به اين مساله فكر نمي كردم. نمي دونم تمام خاطرات و زندگيم رو مدفون كردم و به خودم مي گفتم فعلا وقت فكر كردن به اين موضوعات نيست بعدا راجع بهش فكر مي كنم. بعد از مرگش يهو تمام خاطراتم، ناراحتيم، زندگيم مثل يه آتشفشان به بيرون ريخت. دلم براش مي سوزه..دلم براي شور و هيجانش و جووني اش.
اولش يه حس بدي داشتم فكر مي كردم كه اگه من مواظبش بودم اين اتفاق نمي افتاد. شايد من بايد زندگيم رو وقف اون مي كردم. بدون در نظر گرفتن خودم. يه مدت كه بهش حس دلسوزي داشتم و اينجا نوشته بودم در موردش. نمي دونم...
اگه جدا نشده بوديم زنده مي موند؟ يا اين سرنوشتش بود؟خيلي حس هاي منتاقض دارم... هجمه اي از افكار و خاطرات به سراغم ميادش. تو اين چند هفته واقعا اعصابم ضعيف شده. يعني كنترل روي اعصابم رو زود زود از دست ميدم. نمي دونم بايد چي كار كنم؟ از همه لحاظ زندگيم دچار تغيير شد و واقعا كم آوردم. كمكم كنيد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)