با اينكه خيلي كار و درس دارم به خودم قول دادم حتما واسه ياد اوري هم كه شده بزرگي هاشو اينجا به ياد خودم بيارم.هفته پيش يه شب من دلم گرفته بود نوي بغل شوشو گريه كردم بهم گفت فقط بگو چي شادت مي كنه منم گفتم مي خوام چند روز برم خونه بابام اينا درس بخونم.اونم قبول كرد.من از شنبه اونجا بودم ولي اون بدجور از قولش پشيمون شده بود و دلش تنگ شده بود.ديگه داشت بهونه مي گرفت.شب يكشنبه اومد دنبالم و از كلاس اوردم خونه بابام/كلي خوش تيپ كرده بود و واسم گل نرگس خريده بود.با تمام وجود فرياد مي زد بيا بريم خونه ولي به روي خودش نمي اورد بخدا من درس داشتم.بالاخره فرداش اومد ديدنم گفت دلم گرفته مي خوان برم خونه مامانم شهرستان.منم چيزي نگفتم.وقتي رفت وسايمو جمع كردم رفتم خونه خودمون.زنگ زد گفت كجايي؟گفتم ارايشگاه.اونم كه همش بهونه مي گرفت گفت تو كه درس نمي خوني همش ارايشگاهي.منم خنديدم گفتم خونه ام.اينقدر ذوق كرد همه دلخوريش مثل هميشه تو يه لحظه يادش رفت.الهي قربونش برم.
گفت همين الان بر مي گردم.گفتم تو تازه رسيدي بمون فردا بيا،حد اقل شب بيا مامان اينا ببيننت.گفت نه محاله همين الان راه مي افتم تو بخاطر من اومدي خونه.يه ساعت بعد اومد دنبالم بردم ارايشگاه.
شب وقتي خواستيم بخوابيم بغلم كرد و گفت:اخخخييششش،بعد چند روز يه شب راحت بخوابيم![]()







با تمام وجود فرياد مي زد بيا بريم خونه ولي به روي خودش نمي اورد بخدا من درس داشتم.بالاخره فرداش اومد ديدنم گفت دلم گرفته مي خوان برم خونه مامانم شهرستان.منم چيزي نگفتم.وقتي رفت وسايمو جمع كردم رفتم خونه خودمون.زنگ زد گفت كجايي؟گفتم ارايشگاه.اونم كه همش بهونه مي گرفت گفت تو كه درس نمي خوني همش ارايشگاهي.منم خنديدم گفتم خونه ام.اينقدر ذوق كرد همه دلخوريش مثل هميشه تو يه لحظه يادش رفت.الهي قربونش برم.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)