پرسیده بودید، چرا زن داداشت باهات اینطور حرف می زنه؟ نمی دونم.
من و شوهرم زیاد قهر داشتیم ولی معمولا اون از خونه قهر می کرد و می رفت. من هرگز حتی به برادرم از مشکلاتم چیزی نگفتم و اینبار هم که فکر می کنند بخاطر زایمانم اینجا هستم.
حالا چرا او و شاید خیلی های دیگه اینقدر رفتار زننده ای با من پیدا کردند، شاید مادرم به انها گفته باشد، شاید شوهرمف مادرشوهرم، .... (نمی دانم دقیقا چرا و یا اصلا علتش پی بردن به مشکلات ماست یا ...)
چندبار خواستم علتش رو بفهمم ولی نشد و دیگه دنبالش نیستم.
========================
* من می خوام از شوهرم جدا شم و هیچ شکی ندارم.
* خانوادم نمی خوان جدا شم نه بخاطر من، بخاطر آبروی خودشون. و من اینبار تصمیم گرفتم که به فکر خودم باشم و نه دیگران.
اگه کمی حمایت شده بودم و 3-4 سال پیش جدا شده بودم. الان نه بچه طفل معصوم بود و همین که الان دیگه همه عادت کرده بودند. پس من باید یکبار این مراحل رو بگذرونم.
========================
به شوهرم گفتم توافقی جدا شیم، قبول نکرد. نمی دونم جای امیدی هست مجدد باهاش صحبت کنم یا نه.
ولی اگه ما حرف هم رو می فهمیدیم و قرار بود با حرف زدن به توافق برسیم، که سر زندگی کردن به توافق رسیده بودیم.
پس سر جدایی هم داستانها خواهیم داشت.
========================
من 2 راه دارم:
1- می تونم برم خونه خودم و تا زمانیکه مراحل جدایی طی بشه اونجا باشم. (مطمئنا شوهرم راحتم نمی ذاره)
2- هینجا خونه بابام بمونم و سرکوفت بشنوم. (اگه با زور بیرونم نکننذ)
=======================
مشکلات من:
- یه بچه کوچک دارم که باید یکی نگهش داره، وقتی بیدار میشه تا تو بغل من شر نخوره آروم نمی شه، نگهداریش هم سخته.
من نمی تونم تنها برم سراغ خرید خونه. (به دلایلی امکان زندگی تو خونه خودم نیست و از طرفی الان دست مستاجره)
انتظار داشتم پدر و برادرم کمکم کنند.
نمی تونم برم دنبال شکایت و کارهای جدایی به دلیل بچه.
باید یکی لااقل کنارم باشه تا وقتی نیستم از بچه مراقبت کنه.
(حتی ماه دیگه امتحان دارم!)
=============================
کم فکر و خیال داشتم حالا باید نگران جا برای زندگی هم باید باشم.
کاش یکی کمی کمک فکری بهم بده و راهنماییم کنه.
در ضمن من فقط 5 ماه مرخصی دارم و اوضاع کاریم هم اصلا خوب نیست.
==============================
من مسئولیت این بچه رو قبول کردم بخاطر خود و خداش در صورتیکه قانونا و عرفا وظیفه ای ندارم و وظیفه پدرشه.
اما پدرش چند روز یه بار چند دقیقه با زور مادرم میاد یکم با بچه بازی می کنه و یه آتیش به دل من می زنه و می ره.
اگه بچه رو داده بودم به باباش، الان فرصت کافی برای همه کارهام داشتم. ولی بصورت بچه که نگاه می کنم دلم نمی یاد شیرش رو ازش بگیرم.
نمی دونم اسمش احساسه یا مسئولیت (البته من می تونم بر احساسم غلبه کنم ولی از خشم خدا می ترسم)، اما هرچی که هست فعلا من رو تو این موقعیت قرار داده.
اصلا نمی دونم چکار کنم بهتره؟!








علاقه مندی ها (Bookmarks)