861010100عزیزم توی دورانی که من و شوهرم دوست بودیم بهش گفتم و بعد از اون هیجوقت اجازه ندادم که در این مورد سوالی بپرسه کوچکترین حرفی بزنه گفتم صحبت راجع به این موضوع من رو بی اندازه ناراحت می کنه.
درست میگی عزیزم اینقدر این جو حاکم توی خونمون روی همه مون تاثیر منفی گذاشته که همه اعضای خانواده روحیه شون داغونه.
بهار 66 عزیزم من سعی میکنم تو بجثاشون شرکت نکنم اما به خدا الان چندین شبه میبینم اینطوری داره مخ مامانم رو می جوه مامانم داره آب میشه می خوام یک جوری نجاتش بدم خب ما هم صدا رو میشنویم بحث رو می شنویم به خدا خسته شدیم. به بابام گفتم مگه نمی گید به شوهرم چیزی نگم؟ وقتی هنوز کاری نکردید اون خودش میفهمه و نیازی نیست من بگم. عزیزم ما الان 5/1 سال عقدیم تازه قرار بود مهر عروسیمون باشه که واسه بهتر شدن شرایط خانواده ام عقب انداختم و گذاشتم اسفند. خودمم دیگه خسته شدم دوس دارم از این خونه برم و به آرامش برسم. بارها حس پدرانشو تحریک میکنم و میگم به خدا بابا بد جوری استرس دارم مثل همیشه نذار ثانیه های آخر تورو خدا یه کاری بکنید، شوهرمم می خواد خونه رو تا پایان این ماه بگیره منم گفتم تو باید خونه رو بگیری بعد خانواده من جهاز بیارن حالا الان چیکار کنم بابا؟
(در حال چایی خوردن بود) خودش رو به افسردگی شدید زد و لباس پوشید و رفت بیرون. اینم از تحریک احساسات پدرانه اش!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستان خیلی برام دعا کنید شدیداً محتاج دعا هستم. دعا کنید برام شاید این وضعیت راکد یک تکونی بخوره و من به یک آرامشی برسم
بی دل عزیزم به خدا خیلی هوای بابام رو هم دارم مخصوصا تو این دوران اما اصلا جواب نمیده. بعد از اون حرفی که موقع چایی خوردن بهش زدم و گذاشت رفت به مامانم گفت: اینجا تو شدی مامان خوبه و من شدم بابا بده!!!!!!!!!!!!!!!(یعنی شدیدا حسادت می کنه اگه ما طرف مامانمون رو بگیریم و یا مامانمون طرف ما رو بگیره)
خیلی آدم خشکیه اصلاً راه نمیده باهاش حرف بزنم. راجع به اعتیادشم بارها براش گریه کردم از اینکه ای کارو می کنی دق می کنم افسرده میشم هیج تمرکزی روی هیج کاری ندارم بابا با این کارتون نظام خانواده رو بهم نریزید احساس نمی کنید خانواده داره از هم می پاشه؟!!!!!!!!!!اگه پدر خونه (سرپرست یک خانواده )سالم نباشه بقیه افراد هم ناسالمن. بهش گفتم اگه یه بار دیگه این کارو بکنید ایشالله بدترین اتفاقی که ممکنه برای من بیفته. اما همین هم کارساز نبود و باز تکرار شد. نمیدونم کی خدا این دعامو مستجاب میکنه امیدوارم هر چه زودتر و زودتر باشه
پدرم قرار بود 5 میلیون پول رو که شهریور ماه دستش اومده بود رو بده مامانم واسه جهاز من(عروسی رو گذاشته بودیم واسه اسفند اما به بابام نگفتیم و گفتیم همون مهره)اما باز همش رو هدر داد و از اون پول مامانم فقط 2 میلیون با هزار دعوا و مرافعه ازش گرفت. می بینید یعنی هیچی براش مهم نیست حالا اگه قرار بود همون مهر باشه عروسیم من نمیدونم چی میخواست بکنه؟البته هیچی، اینقدر خانواده اش براش بی اهمیت شده که مهم نبود ناراحتی های من!











علاقه مندی ها (Bookmarks)