سلام دوستان عزیز
من ۲۱سالمه دانشجو هستم و با اقایی ۲۷ساله اشنا شدم.از این اشنایی ۲سال میگذره و از اول هم قصدشون ازدواج بود.ایشون خانوادشون رو در جریان گذاشت اما اونا مخالفتشون رو اعلام کردن.به هر نحوی که بود راضیشون کرد.هرطور که میشد دل پدر و مادر و بدست اورد.
امدند خاستگاری و این حرف ها...همان شب خاستگاری جوری برخورد کردند و صحبت کردن که واقعا جریان رو تموم شده فرض کردیم.اما چند روز بعد تماس گرفتن و گفتن که با این ازدواج مخالفن.طوری تند با خانوادم صحبت کردند که هنوزم این برخوردشون به من یاداوری میشه.تنها بهانه رو هم این اعلام کردن که کسی از خانواده شما نزدیکتون نیست.چون ما قبلا تهران بودیم و الان جای دیگه هستیم از خانواده پدریم دور هستیم و خانواده مادریم هم کم جمعیت اند.
اخه اینم شد بهونه.به خدا هر طور که حس میکردم ممکنه یه مادر و پدر از بچشون انتظار داشته باشن این پسر و ترغیب کردم که باهاشون مدارا کنه.
اخه چرا خانواده ها اینجور میکنن،واقعا از نظر روحی داغون شدم.خیلی بیشتر از اون چیزی که اینجا بشه ابراز کرد ازشون حرف های سنگین شنیدم.به خودم رو در رو نگفتن اما...
به خدا اگه واقعا عاشق این پسر نبودم اصلا این چیزارو تحمل نمیکردم.بعضی مواقع حس میکنم له شدم خردم کردن...
چه پیشنهادی به من میکنید؟چطور میتونم رضایتشون جلب کنم.میخوام متوجه شن من اون هیولایی که واسه خودشون ساختن نیستم
[/size]