عزیزم این دلسوزی های شما و اینکه خوبی های همسرتون پیش چشمتون بزرگ می شه و بدی هاش از یاد می ره این بیماری نیست ...اکثر ماها این حس رو موقع جدایی نجربه می کنیم...
خوب این آدم خوب یا بد یک مدت با شما زندگی کرده ...به وجودش عادت کردید...فرزند هم برای آدم گرفتاری های بیشماری داره ولی باز هم دوستش داری...
اما دلیل نداره دوست داشتنت زیر سوال بره...عادت می کنی به جدایی...مثل من...مثل خیلی های دیگر...این دردی نیست که همیشه با تو بماند...فقط گذشت زمان است که اینها را از یاد تو می برد...و اینکه خودت هم به خودت کمک کنی...ارتباطت را کامل قطع کن...با او در تماس نباش...سر خودت را گرم کن به ورزش و فعالیت های دیگر...با فرزندت وقت بگذران...بیا همدردی...در اینترنت مطلب بخوان...در خانه سعی کن تنها نمانی و دور و برت همیشه شلوغ باشد...فیلم ببین ...یک کاری برای خودت دست و پا کن....دوستان بیشتری برای خودت پیدا کن ...
ناراحتی و عذاب وجدان و پشیمانی و... اینها مال آدمهای مسئولیت پذیر است...آدمهای غیر مسئول هستند که همیشه بی خیال هر بلایی هستند که سرشان می آید...بلاخره یک زندگی از دست دادی...ولی این شانس اول و آخر تو نبود...آن مرد هم اولین و آخرین گزینه برای تو نیست...خدارا شکر لااقل لذت مادر بودن را چشیدی و فرزندت را داری...خدا را چه دیدی شاید روزی با خودت بگویی خدارا شکر که جدا شدم...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)