هر روز صبح که بلند می شیم پسرمون را می بریم میذاریم خونه پدرم پیش مادرم. من هم اگه به موقع برسیم اونجا ایستگاهی هست که سرویس های شرکت مون می ایستند. امروز دقیقه نود رسیدیم سر ایستگاه . به همسرم گفتم برو جلو اتوبوس بایست که یه موقع نره با عجله که اومدم از ماشینمون پیاده بشم تا به اتوبوس برسم تمام پرونده هام که دستم بود ریخت روی زمین و من جلوی همه شروع به جمع کردن کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم.
چند وقتی هست که من و همسرم کمی با هم مشکلات داریم ویه کمی از هم فاصله گرفتیم. .
با این حال امروز ظهر باهام تماس گرفت و گفت صبح که اونجور پرونده هات ریختن روی زمین و مشغول جمع کردن اونها بودی خیلی برات ناراحت شدم یه بغضی توی صداش بود . من هم رسمی ازش تشکر کردم و خداحافظی.
حس خوبی بهم دست داد.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)