سلام
من 5 سال پیش با یکی از هم کلا سی های دوره فوق لیسانسم ازدواج کردم اون موقع من 25 سال و همسرم 30 ساله بود .و الان 3 ساله که برای ادامه تحصیل در خارج از کشور زندگی می کنیم.از خیلی جهات شرایطمون به هم می خورد. خانواده نسبتا خوبی داره ولی اشکال اینجاست که مادرش خیلی بهش وابسته است کلا 2 تا برادرن به جز همسر من 1 پسر دیگه هم داره که کلا نمیشه روش حسابی باز کرد.
با وجود اینکه خودشون را خیلی فهمیده و همه چی تموم می دونن ولی از همون اولش راجع به همه چیز من نظر میده از مدل مو بگیرید تا اینکه مهمونی می آی صندل پاشنه بلند بپوش این کار رو بکن این کارو نکن. من کلا آدم مستقلی هستم همین الان هم که ازدواج کردم بار خیلی مسولیت هایی را که شاید به من هم ربط نداشته باشه به دوش می گیرم 2 سالی میشه که به طلاق فکر می کنم ولی قضیه از فوت برادرم که فروردین امسال بود شروع شد . 3 روز قبل از مراسم 40 روز مادر بود و من هم خیلی ناراحت بودم و هم به خاطر دلخوری که سال گذشته برام پیش آورده بود بهش زنگ نزدم. فرداش دیدم زنگ زده به شوهرم گفته و اونم کلی سر من خالی کرد. (در اون زمان همسرم ایران نبود) . این کارش باعث گریه من شد و همزمان پدرم تصادفی اومد تو اتاق من و من که همیشه ازش همه چیزو مخفی کرده بودم به مجبور شدم خیلی مسایل رو واسش تعریف کنم بعد از 10 روز به بهانه در آوردن لباس مشکی اومدن چغلی که زنگ نزده روز مادر رو تبریک بگه و عروس ما خیلی ایده آل ولی حساسه شما که پدر و مادرش هستین نصیحتش کنید که پدر من هم خیلی قاطع جوابشو داد من هم از همسرم متنفرم و هم از اونا ولی چون مجبور شدم برای تمام کردن تزم بر گردم نتونستم 2 ماه دیگه کارم تموم میشه و می آم ایران و حدود 7-8 ماه دیگه فارغ التحصیل می شم ولی واقعا از همسرم بیزارم به خاطر همه حمایت های کورکورانه از مادرش و اینکه همش میگه هیچی تو دلش نیست نمی دونم 2 ماه دیگه قضیه رو به پدرم بگم که تصمیمم به جدایی دارم یا بذارم درسم تموم شه ولی واقعا دیگه دوست ندارم ببینمشون








علاقه مندی ها (Bookmarks)