سلام دوستان خوبم
سابینا جان
من نمیترسم، ولی میترسونن منو
هرکاری میکنم، هر تصمیمی میگیرم همه میگن غلطه ، و هر اتفاقی که میفته این منم که توبیخ میشم
مثلا میدونم الآن هرکی بیاد میگه خب خسته بوده، ذهنش مشغول بوده و حتما میگن جملات من باعث این بحثا بوده
و بهم میگن رفتار درستو نشونش بدم، برم تولد، بهش خوش بگذره و بعدا که آروم شد بشینم صحبت کنم و اگه بازم اینطوری برخورد کنه که میدونم برخورد میکنه، میگن تو مهارت گفتگو رو بلد نیستی
خب تو این شرایط
من فقط اعتماد به نفسم گرفته شده، واقعا هرکاری میخوام بکنم میترسم
همش فکر میکنم دارم اشتباه میکنم
اگرنه
اصلا دلم نمیخواد برم تولد
و دیگه اصلا دلم نمیخواد ببینمش
حالا دوباره همه میان میگن گفتی جدایی، بزار برو، چی نصیبت میشه و ...
هیچکی واقعا نمیگه من باید چکار کنم
هیچکی بهم حق نمیده
در هر حال این منم که باید یه کاری میکردم که نکردم
چه حق باهام باشه چه نباشه
یکتای عزیز ممنون
ببخش که ناراحتت کردم
میدونم همه رو ناراحت میکنم
ولی باورت نمیشه اگه بگم به اندازه بارهای قبل ناراحت نیستم، سوختم، آتیش گرفتم
ولی وقتی قبلا دعوامون میشد و ازم دور میشد، حس بدی داشتم، نمیتونستم تحمل کنم
ولی دیشب به راحتی خوابم برد
احساس میکنم همه چی داره برام تموم میشه،
و حالا سوالم اینه
احساسم داره تموم میشه یا داره تعدیل میشه؟
این بی تفاوتی خوبه یا نه؟
این زندگی باید ادامه پیدا کنه یا نه؟
و سهم من تواین زندگی چیه؟
غصه و بی احترامی و ریاضت کشیدن؟
![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)