از اتوبوس پیاده شدم .بقیه راه خونه را باید پیاده می رفتم .بارون کم کم شروع به باریدن کرده بودو هر لحظه تند تر می شد تا به خونه رسیم مثل موش آب کشیده شده بودم.مامان شام خورشت کرفس درست کرده بود بوش تو خونه پیچیده بود . لباسای خیسمو عوض کردم.تند تند موهامو سشوار زدم اصلا حوصله سرماخوردگی دوباره رو نداشتم.یادم افتاد لباسایی که دیروز شستم روی پشت بومه حتما تا الان خیس شده بودند دیگه فایده نداشت برم بیارمشون.....
ار تو هال صدای بابا و داداش میومد. باز بابا داشت داداش رو نصیحت می کرد:پسر صدر بار بهت گفتم دست از علافی بردار تا کی می خوای وقتتو باشگاه وزنه برداری تلف کنی و هی دور بازوتو اندازه گیری کنی ؟ تا کی می خوای بیکار باشی...
کلمات برای نفر بعدی:
دلهره، نیمرو، کافی نت، سوسک، دستمال کاغذی







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)