مرسی دوستای عزیزم خیلی خوب که شما هستید من هیچکیو ندارم باش حرف بزنم داغونم از دیروز عصر فقط خوابیدم هیچی نخوردم نصفه شب از ناراحتی می پرم از خواب همش ببخشید احساس تهوع دارم همه بدنم داغ!مامانم نگران همش میگه چی شده؟مریض شدی؟!دوس دارم بمیرم
همه گوشیم اس ام اساش همه ایمیلم ایمیلای اون همه زنگام زنگ اونبه خدا داغون ترم از این حرفام
همش این حرفش میاد تو ذهنم که گفت من خستم تحملم تمام شده الان نمیتونم به ازدواج فکر کنمخیلی لحظه های بدی بود مرتب میگفت دوست دارم من داغون تر میشدم...آخه اگه دوسم داشت چرا همش مدتی یه بار حرف از نگرانی و جدایی میزنه؟!چند ماه پیشم باز یه بار این حرفا زد و من مردم بدترین تابستون داشتم افسرده بودم بعد دوباره ارتباطمون شروع شد اما کم تر!تااین که سه چهار ماه خیلی ارتباطمون زیاد شده بود و الام من دوباره مردم
این اختلاف منم میدونم خودشم میدونه و میگفت نگراناما الان واقعا شرایط خوبی ندارم. که منطقی فکر کنم من کنکور ارشد دارم اما اصلا نمیتونم برم سراغ کتابام همش یاد اونم
حنان جان چقدر خوب شما هستیعزیزم من تاپیک شما خوندم اما عشق من مثل شما نبود اون تحصیلات عالی داره سربازی رفته موقعیت ازدواج داره
کاش نمیرفتتتتتتتتتتتتت
دوستان بم گفت یه بار دیگه هم هم ببینیم اما من قبول نکردم پشیمونم کاش میدیدمش اما ترسیدم جدایی سخت تر بشه![]()








عزیزم من تاپیک شما خوندم اما عشق من مثل شما نبود اون تحصیلات عالی داره سربازی رفته موقعیت ازدواج داره


علاقه مندی ها (Bookmarks)