دوستان خوبم سلام
چند وقتی است حالم خیلی خرابه ؛ خواهش میکنم کمکم کنید
دختری بودم پرهیجان و شلوغ و درسخون ؛ سال آخر دبیرستان پسر خالم اومد به خواستگاری ،جوانی خوش اندام ، زحمت کش ، متین و از همه مهمتر مدیریتش خیلی زبانزد بود ، البته ما خیلی با هم رفت و آمد نداشتیم به خاطر پدرو و شوهر خالم .
خلاصه من جواب بله را دادم مدتی نامزد بودیم و هر روز نسبت به او علاقه ام بیشتر میشد . یک روز آمد و گفت برای هفته آینده تالار را گرفتم برای مراسم عقد ، خیلی خانواده ام ناراحت شدند که چرا هماهنگی نکرده خلاصه مقداری جرو بحث شد اما به خیر و خوبی مراسم عقد صورت گرفت
حدود پنج ماه در دوران عقد بودیم البته رفت و آمدمون کم بود - خانواده ها خیلی نمیگذاشتند تنهایی با هم بیرون باشیم - یک وقت برای شام آمد و بعد از خوردن شام گفت من بلیط مشهد گرفته ام و میخوام دست زنم را بگیرم ببرم ماه عسل و از سفر که برگشتیم یک مراسم مختصر میگیریم
سرتون را درد نیارم پدرم ؛ مادرم وتمام خانواده موضع گرفتند که نه . میخوای آبروی ما را ببری ما آمادگیش را نداریم اصلا خیلی از جهیزیه هنوز آماده نیست ؛ نامزد من هم قهر کرد و رفت ؛ خودش تنهایی رفت مشهد و برگشت الانم شش ماهه که ندیدمش و هرچه زنگ میزنم میریم خونشون خودش را نشون نمیده و پیغام میفرسته که طلاق
نمیدونم چیکار کنم خواهشا کمکم کنید البته تمام خانوادم میگن طلاق بگیر ولی خودم دلم نمیاد