
نوشته اصلی توسط
sahra100
سلام اقلیما جان
ازش پرسیدم میگه من با افراد درجه یک خانواده مشکلی ندارم ولی شماها مهمونیاتون خیلی بزرگه چرا تو مهمونیه مامانت یا ... میان مادرشوهر فلان عروس دعوت میکنن من ازینا بدم میاد ( کلا" حس میکنم بهانه الکی میگیره وگرنه کسی مگه جای اونو تنگ میکنه !!! ) یا میگه من حوصلم سر میره ( ولی تو کل مهمونی هیچوقت تنها نیست همیشه یکی هواش داره ) یا می گه خیلی تا دیر وقت ادامه داره ( البته درست میگه ولی خوب خودش خواسته که نشسته تو مهمونیه دوستاش من بزور 3 شب بلندش میکنم!!!) . الانم میگه من خانوادت خیلی دوست دارم ولی اصلا" خونه خاله هات اینا دیگه نمیخوام بیام منم دیگه دیدم دارم عصبی میشم گفتم خوب دیگه بقیه بحث واسه بعدا"
احساس میکنم میخواد من به مرگ بگیره که به تب راضی شم ولی خودش همش قسم میخوره که اینجوری نیست
کلا" دوست داره بدون اینکه دعوت بشیم بلند شیم زنگ بزنیم بریم خونه خاله ای دایی ولی وقتی مثل ادم دعوت میشیم نیاد نمیدونم این یعنی چی ؟ لطفا" بگید من چجوری باید صحبت کنم و چه راه حل هایی بدم
sci اگه ممکن شمام بگید چیکار کنم
علاقه مندی ها (Bookmarks)