سلام بر سارا باونی عزیز و سایر دوستان
موعود جان از بازخوردت با مسئله مرک خیلی لذت بردم و هنوزم گلهی بهش فکر می کنم .می خوام بدونم چطور تونستی به همچین حسی ذر رابطه مرگ برسی و آیا واقعا این حس درونا احساس می کنی؟
لطف داری عزیزم،راستش سارا جان من خدا رو خیلی دوست دارم (میدونم همه دوست دارند) به حدی که از وقتی که یادم میاد و خودم رو تا حدی شناخته ام خیلی وقتها واقعا به خاطرش پا روی دلم و خواسته هام گذاشته ام و رضای خدا رو ترجیح دادم.میدونی سارا جان! من پدر و مادرم رو هم دوست داشتم و دارم اما وقتی میدونم و قلبا باور دارم خدا خالق مرگ و زندگی هست و هر لحظه که اراده کنه نه تنها زندگی یه بنده اش رو بلکه تمام هستی رو به یک اشاره میتونه زیر و رو کنه،قبول کن که دیگه نمیتونم در مقابل مرگ مادر و پدرم جز ناراحتی و دلتنگی معمول مخالفت کنم یا از خدا گله مند بشم یا اینکه مدام گریه و زاری کنم.میدونم که اگر مرگ نباشه کار خدا اشکال پیدا میکنه(نعوذ بالله) درحالیکه خداوند حکیم هست و تمام کارهاش روی برنامه ریزی دقیقه.منی که از تولد یه نوزاد خوشحال میشم نمیتونم با مرگ کسی خدا رو متهم کنم چون این دو کار یک خداست و همش حکمته.اگر روز قیامت و حساب و کتاب رو قلبا باور داشته باشیم تحمل درد دوری عزیزان آسونتر میشه.رو این حساب من برای پدر و مادرم کارهایی میکنم که روز قیامت براشون مفید باشه و همچنین برای خودم.
بله سارای عزیزم من این حس رو قلبا و باطنا دارم
به نظرت چه راهی میشه رفت که از مرگ نترسید؟
اینکه از مرگ نترسیم به نظرم درست نیست ! باید از مرگ بترسیم اما نه طوری که ازش فرار کنیم و بهش فکر نکنیم.باید کاری کنیم که ترس از مرگ نه به خاطر از دست دادن داشته هامون بلکه به خاطر این باشه که توشه مون کافی نیست.آرزوی مرگ کار درستی نیست فرار از مرگ هم درست نیست.امام علی (ع) می فرمایند: پروردگارا مرگ را همواره در پیش چشم ما قرار ده.
در جاهای دیگه هم دیدیدم که ائمه(ع) چه ناله هایی کرده اند و از روز حساب به خداوند پناه برده اند و...
در کل اگر راهی رو که خداوند به ما سفارش کرده بریم از مرگ طوری می ترسیم که باید بترسیم نه ترس معمولی که بین ما هست
2:من همیشه بزرگترین کابوس زندگم مرگ اطرافیان هست و همیشه این ترس باهامه ..واقعا چطور میشه باهاش کنار اومد؟
من هم تا قبل از فوت پدر و مادرم همینطور بودم شاید هم بدتر! ببین سارا جان باید همیشه از عمق دل راضی باشیم به رضای خدا در این صورت آمادگی رویارویی با هر اتفاقی رو داریم و خدا صبرش رو بهمون میده.سعی کن هر کاری میخوای بکنی و هر خواسته ای از خدا داری بعد از اینکه دعا کردی و از خدا خواستی حتما حتما از خدا بخوای اگر مصلحت هست، اگر خدا خودش راضیه و اگر پشیمان نمیشی و ... خواسته ات رو اجابت کنه اگر مصلحت نیست بگو نمیخوام .باور کن با این صحبتهای صمیمی و خالصانه با خدا هم محبت خدا به ما بیشتر میشه هم محبت ما به خدا بیشتر.وقتی تا این حد به خدا اعتماد کنی و خودتو بسپاری دستان پر قدرتش دیگه هیچی نمیتونه تو رو بشکنه حتی مرگ یه عزیز چون خدا رو عزیزتر از بقیه میبینی و همیش خدا خدا میکنی اونو از دست ندی (یعنی ازش دور نشی و رهات نکنه)......اینچوری میشه با مرگ عزیزان هم کنار اومد
آیا واقعا زندگی بعد از مرگ نزدیکان نفرت آور نیست؟
نه اصلا، اگه اینطور بود که نعوذ بالله کار خدا اشکال داشت چون با مرگ یک نفر کل دوستدارانش هم از بین می رفتند!.
3:شادی رو در چی حس می کنی و چقدر تلاش می کنی بهش برسی؟
وقتی کار میکنم که میدونم رضای خدا در اون هست خوشحال میشم حتی اگر دیگران ناراحت بشن!
وقتی به طریق درست دل کسی رو شاد میکنم و شادیش رو می بینم خودمم از نه دل خوشحال میشم.
وقتی تو لحظه ای که میتونم گناهی مرتکب بشم و امکانش برام هست اما از ترس و شرم از خدا نمیکنم، خوشحال میشم.
وقتی هم که به آرزویی میرسم خوشحال میشم
خب مسلمه که هیچ کس خودبخود از غم و ناراحتی خوشش نمیاد و بالعکس آدمها ذاتا طالب خوبی و شادی و زیبایی هستند.من هم از این قائده مستثنی نیستم و دوست ندارم افسرده و غمگین باشم.خیلی سعی میکنم شاد باشم و دیگران رو هم شاد کنم .سعی میکنم به چیزهای نا امید کننده فکر نکنم چون همین فکر کردن باعث عمل میشه و اینکه برام عادت بشه.سعی میکنم اگر تو موقعیتی نمیتونم شاد باشم حداقل افسرده و غمگین هم نباشم.
4:آیا کاری هست که آرزو می کنی اگر پدر و مادرت اکنون زنده بودند دوست داشتی در حقشون بکنی؟
بله،پدرم یه بار چیزی خواست که نظر من ظاهرا مهمتر از بقیه بود اما من قبول نکردم البته بعد از فوتش اون کارو انجام دادیم چون منم موافق بودم اما حیف که وقتی خودش خواست قبول نکردم، حالا پشیمانم.
دوست دارم حتی اگر شده هر کدامشون رو یک بار دیگه ببینم و بپرم تو بغلشون و بوسشون کنم .محاسن سفید پدرم و دستهای زحمت کش و پیرش رو ببوسم . قلبشو ببوسم که نتونستم مانع ایستادنش بشم.دوست دارم گوشم رو بذارم رو قلب پدرم و صدای ضربانش رو بشنوم.
دوست دارم پاهای مادرم رو ببوسم که سالها منو آورده و برده مدرسه و ...اما من نتونستم مانع سرد شدنشون بشم.
سارا تا بمیرم صدای نفس های آخر مادرم رو فراموش نمیکنم ...دوست دارم نفس های مادرم رو که به شماره افتاده بود و ما کنارش دقیقا احساس می کردیم دارن کم وکمتر و ارومتر میشن یه بار دیگه بشنوم .دوست دارم اون چشمهای رنگیش رو که بهم زل زده بود و من داشتم شهادتین رو بهش تلقین میکردم دوباره ببینم و قطره اشکی که از گوشه چشم چپش پایین می اومد رو ببوسم....
من هر کاری تونستم و امکانش بود براشون کردم هر کاری اما ....مانع مرگشون نتونستم بشم.....من از خدا راضی ام امیدوارم خدا هم از پدر و مادرم و من راضی باشه.
چه نصیحتی برای ما داری که قدر پدر و مادرهامونو بدونیم؟
سارا جان ! امیدوارم پدر و مادر تو وبقیه دوستان سالهای سال سایه شون رو سر شماها باشه .اما واقعیت اینه که همه رفتنی هستند جز خدا.تا دیر نشده باید قدرشون رو دونست.هیچوقت هیچوقت بشهون کوچکترین بی احترامی رو نکنید .صبر کنید و برای رضای خدا اگر اگر هم اونها تندی کردند شما جواب ندید که وقتی نیستند حتی پدر و مادری که ممکنه بعضیها فکر کنند خوب نیستند یا خدای نکرده باعث آبروریزیشون هستند و ....باز هم دلتنگشون میشید و نبودشون آدمو اذیت میکنه.
شنیده ام وقتی خداوند به حضرت موسی(ع) فرمان داده که فرعون رو دعوت به سوی خدا کنه حضرت موسی فرمودند : اگر فرعون بد برخورد کرد و تندی کرد و ...من چطور برخورد کنم؟ خداوند امر میکنه که تو تندی نکن چون حق پدری به گردنت داره.دقت کنید که خداوند فرموده "حق پدری" نه اینکه پدر واقعیش بوده باشه .از همینجا معلوم میشه که حق پدر و مادر چیه؟
خداوند توی قرآن فرموده که حتی "اف" هم بهشون نگید!
5:چقدر خودتو محکن می دونی و چقدر نفوذ ناپذیری؟
نمیدونم منظورت در چه زمینه ایه اما در کل هر لحظه که از یاد خدا غافل بشم خطا میکنم و متاسفانه این یعنی اینکه در مقابل شیطان نفوذپذیرم
6:ترس رو معنا کن؟
یه حس ناخوشایند که میتونه تمرکز رو از ما بگیره و نتونیم در لحظه خاصی کار درستی انجام بدیم و درست فکر کنیم .گاهی ترس توی چهره و اندامهامون پیداست مثل رنگ پریدگی و لرزش دستها و بند اومدن زبان و ....البته گاهی لازمه و مفید مثل ترس از خدا (نه به این معنی که خدا ترسناک باشه بلکه به معنی شرم از خدا و اینکه درمحضرش گناه نکنیم) و ترس از شیطان که ازش فرار کنیم و نذاریم بهمون نزدیک بشه.
7:زندگی یعنی چی و اصلا چرا ما انسان ها آفریده شدیم تا زندگی کنیم؟که به کجا برسیم؟
زندگی نه به معنی صرفا "زنده بودن" بلکه به معنی یه فرصت کوتاه هست که خداوند به ما داده تا مثل خیلی از نعمتهای دیگه اش ازش استفاده کنیم.به نظر من مثل تعطیلات عید یا دوره ای که میریم آموزش رانندگی یا کلاس زبان و ...
هر کدام از اینها یه مقطع خاص یا برنامه خاص و تصور خاصیه که ما ازش داریم.به نظرم زندگی هم همینطوره : یه مدت خاص که خدا تعیین کرده – برنامه ای که برای منتهی شدنش به خوشبختی از جانب خدا و فرستادگانش مشخصه – و یه انتها داره که مثل هر مقطعی بالاخره میرسه.
اما علتش رو فکر میکنم اگر بگم نمیدونم بهترین جواب باشه چون مثل خیلی از کارهای خداوند حکمتش رو واقعا من نمیدونم.راستش من هیچوقت این سوال رو از کسی نپرسیدم حتی از خدا در موردش هم فکر نکرده ام چون پذیرفتم که کار خدا بی عیب و نقصه و وقتی من حکمت کاری رو نمیدونم نمیتونم ردش کنم.منی که واقعه دلخراش مرگ رو پذیرفته ام چطور میتونم شادترین لحظه هر انسان یعنی تولدش رو نپذیرم یا درش شک کنم؟
خداوند زمان خلقت آدم و دمیدن روح در جسمش به خودش مرحبا گفته.از اینکه موجودی با این خصوصیات خلق کرده بود به خودش افتخار کرده پس بدون شک براش برنامه داشته و بی حکمت نیست اما من حکمتش رو نمیدونم و این دلیل نمیشه متهمش کنم.
البته اینها که گفتم غیر از هدفیه که خود خداوند از خلقت انسان بیان کرده(بندگی) چون خیلیها اینو قبول نمیکنند و حتی معترض میشن که شاید کسی نخواد بیاد به این دنیا و بندگی کنه!
8:فکر کن در صحنه ای نشستی که 2 راه بیشتر نداری مرگ با عزت و زندگی با ذلت ..کدام رو انتخاب می کنی؟چرا؟
اگر بتونم این دوتا رو از هم تشخیص بدم یعنی بدونم در اون مقطع چی عزت و چی ذلت هست واقعا مرگ با عزت رو انتخاب میکنم،چون تا جایی که یادم میاد عمدا ذلت رو انتخاب نکرده ام.(در مورد تفاوت عزت و ذلت و سفارش دین و مذهب دیگه چیزی نمیگم چون همه میدونن)
9:می تونم حدس بزنم جواب سوال بالا چیه برای همین می پرسم اگر به نظرت زندگی با ذلت ارزش نداره پس چرا برخی انسان ها محکومند زندگی با ذلت رو ادامه بدهند و خودکشی هم حرام هست؟چه پیشنهادی براشون داری؟
آخه بستگی داره ذلت و عزت رو در چی بدونیم.(همون که گفتم اگر بتونم تشخیص بدم ...)بعضیها زندگی با انواع و اقسام امکانات و خوشیها رو عزت و زندگی ای که رفاه کمتری داشته باشه یا بیماری توش باشه(خلاصه سختیها) رو ذلت میدونن.اما نظر من این نیست از نظر من زندگی با آبرو، یعنی عزت حتی اگر بیمار باشی یا فقیر. اما با آبرو زندگی کنی و دامنت رو به گناه آلوده نکنی و در مقابل ظالم تسلیم نشی . ذلت رو هم در این می بینم که مجبور بشی کاری رو که میدونی غلطه یا گناهه انجام بدی و اگر بتونی مرگ رو انتخاب کنی بترسی و اینکارو نکنی.مثل شرایطی که خیلی از رزمنده های ما تو جبهه داشتند و خیلی از زن ها که همون زمان جنگ برای اینکه توسط بعثیها بهشون تجاوز نشه و به اسارت نبرندشون کاری میکردند که دشمن بهشون شلیک کنه و مرگ رو انتخاب میکردند.
خودکشی به معنی ای که معمول هست بله حرامه چون معمولا در مقابل سختیهای زندگی انجام میشه و سختی زندگی به معنی ذلت نیست که بخوای ازش خلاص بشی همونظوری که خودکشی مرگ با عزت نیست.
کسی مجبور و محکوم نیست با ذلت زندگی کنه همونطوری که امام حسین(ع) چنین نکرد.سختیها رو اگر نتونیم درست کنیم باید تحمل کنیم اما ذلت رو نه.
10:(( نظرت چیه؟ یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه ))....
خب یک پایان تلخ بهتره چون از ابتدا تا انتها شیرین بوده و فقط پایانش تلخ شده اما یک تلخی بی پایان سراسر تلخه
11:فیلم ورود آقایان ممنون رو دیدی؟نظرت چی بود؟
نه ندیدم پس نمیشه نظر بدم!
12:وقتی رفته بودم فیلم ورود آقایان ممنوع خانمی کنار دستمون بود که اول تا آخر فیلم حتی یک لبخند نزد؟چرا؟
شاید چیزی که برای دیگران خنده داره واسه اون اینطور نبوده شایدم حواسش همه جا(از جمله به طلاهای شمسی خانم و لباسهای اقدس خانم) بوده الا به فیلم!
به نظرت چرا اصلا اومده بود سینما؟ و آیا آنقدر زندگی می تونه سخت باشه که انسانی نخنده....
شاید برای فرار از مشکلی اومده سینما اما اونجاهم نتونسته فرامو ش کنه و شاد باشه یا شاید به درخواست دلبندش اومده
د رحالیکه اون فیلم رو دوست نداشته اما به خاطر دلبندش نه نگفته !
سارا جان زندگی انقدر سخت نیست که انسان نتونه بخنده اما گاهی در لحظه ای که مشکلی داری و غمی تو دلته نمیتونی بخندی نه اینکه هرگز نخندی
13:قشنگترین لبخند دنیا به نظرت چیه؟
خیلی از خنده ها قشنگ هستند مثل : لبخند معشوق به عاشقش
14:پر ارزش ترین اشک دنیا به نظرت چه موقع می رسه؟
از لحاظ ارزش اشکی که برای امام حسین(ع) ریخته بشه بی نظیره (اما به فرض قشنگترین اشک ،اشک شوقه که با خنده همراهه)یا اشکی که از ترس خدا ریخته بشه.
15:چه موقع احساس می کنی که دوستت یک دوست واقعیه؟چطور می سنجی؟ و اصولا از نظر شما دوست واقعی یعنی کی؟
دوست خوب تو موقعیتهای مختلف خودش رو نشون میده .وقتی بهش نیاز داشته باشم کنارم باشه و اگر نتونه اون موقع کنارم باشه بدونم حداقل به یادم هست.راز دارم باشه و حافظ آبروم. و اگر اون به من نیاز داشته باشه و من واقعا نتونم کمکش کنم به دوستیم شک نکنه و محبتش بهم کم نشه.اگر ناخواسته یا سهوا بدی در حقش کنم عذرم رو بپذیره و کینه ای نباشه.(البته همه اینها که گفتم دوطرفه ست)
16:به نظرت عشق تا چه زمان ارزش فداکاری داره و شما چه زمان ممکنه فداکاریت در راستی عشق رو کنار بذاری؟( منظورم هر نوع عشقی هست به هر کسی حتی عشق به والدین)
تا جایی که نافرمانی خدا توش نباشه و جایگزین عشق و محبت خدا نشه.
در مورد والدین هم خداوند خودش فرموده که تا جایی اطاعت کنید که فرمانشون خلاف فرمان خدا نباشه . پس تا همونجا میشه عاشق اونها بود و براشون فداکاری کرد.
17:(( دیر آمدی ریرا باد نامه ها را با خود خواهد برد))....می دونی منظور شاعر چی هست؟
نه والا!اما فکر میکنم از لحاظ دستوری اشکال داشته باشه چون افعالش با هم نمیخونه.
18:انسان ها در اسارت زمان هستند یا زمان در اسارت ما ..چرا؟
چی بگم؟فکر میکنم ما در اسارت زمان هستیم چون کاملاً کنترلش ازعهده ما خارجه و انسان محدود به زمان و مکان خاص هست نه اینکه زمان در مشت ما باشه
19:دختر مهربون در پستی گفته احساس می کنه دیگه شاد نیست ..چه پیشنهادی بهش داری و فکر می کنی از نظر تو رمز شاد بودن چیست؟
.به نظرم هر چقدر کمتر به این دنیا و دارایی این دنیا فکر کنیم و وابسته بشیم شادتریم.
هر چقدر توقع مون کمتر باشه و قانع تر باشیم خوشتریم!کینه ای و زود رنج هم نباشیم
20:شخصیتت شبیه کدام یک از شخصیت های کارتونیست ؟
در جواب یکی از سوالاهای آقا حامد گفتم که زیاد شخصیتهای کارتونی رو نمی شناسم اما از اون دختر(اسموش نمیدونم) که مدام سفر میکرد تا مادرش رو پیدا کنه و سختیهای خیلی زیادی هم متحمل میشد خوشم می اومد چون من هم سختی زیاد کشیدم تا حالا.
21:سکوت سرشار از ........................نظرت چیه؟
ناگفته هاست
22:وقتی به اجسام اطرافت نگاه می کنه کدوم وسیله خونه رو بیشتر از همه دوست داری ؟چرا؟
کتابخونه شخصیم و تلوزیون.کتابخونه چون کتابهای خوب زیادی توش دارم و با وجودش کتابهام نظم دارن و زیبایی هم به اتاقم داده.تلوزیون هم چون حتی تصورش هم نیمتونم بکنم که خونه ای بدون تلوزیون باشه! زیاد هم نگاه نمیکنم اما همینکه وجود داشته باشه بهم آرامش میده.
23:چه آرزویی برای شب عروسیت داری که دوست داری بهش برسی؟( منظورم در برگزاری مراسم رویای داری که بخوای آقای داماد اجرا کنه)
بله، این که شب عروسی عروس و داماد وضو بگیرند و دو رکعت نماز بخونند و داماد یه خورده از موی جلوی سر عروس رو بگیره و یه دعای مخصوص شب زفاز هست بخونه و از خداوند فرزند صالح بخواد و رعایت موارد دیگه که ...سارا خوب از زیر زبون آدم حرف میکشی ها، بطور نامحسوس کاری میکنی که آدم پته خودش رو بریزه رو آب!!
اصلا کو خود داماد تا نوبت به اجراش برسه؟!
24:دوست داری عشق باشه ..خدا باشه ..پول هم باشه؟؟؟ منظورم اینه آیا معتقدی پولدار پولدار بودن منااتی با خوب بودن داره؟
من دوست دارم هر سه اینها رو داشته باشم اما حقیقتا جمع این سه مورد و برقراری تعادل بینشون خیلی سخته! پولدار بودن منافاتی با خوب بودن نداره همونطوری که فقیر بودن به معنی بد بودن نیست اما روی همدیگه تاثیر میذارن.حقیقتش من خیلی کم میشناسم پولداری که مومن هم باشه و معتقدم کسی که توان مالی خوبی داره تا جایی که زندگیش متوسط باشه باید ببخشه مگر زمانی که فقیری وجود نداشته باشه که این هم در حال حاضر محاله.تا وقتی فقیری وجود داره کسی که پولی اضافه بر مخارجش داره و میتونه ببخشه اما به بهانه های مختلف نبخشه به نظر شخص من مومن نیست چرا که مومن واقعی باید برای دیگران گاهی از حق خودش هم بگذره چه برسه به اینکه اضافه داشته باشه .شان نزول سوره دهر گویای این مطلب هست.خیلی سال پیش فکر میکنم از یکی از معلمهام شنیده بودم که امیرالمومنین(ع) ثروتمند ترین مرد زمانش بوده اما همه میدونیم که چطرو زندگی کرده و چی خورده و چی پوشیده و چکار کرده.
در مورد عشق هم منافاتی بین عاشق خدا بودن و عاشق همسر یا والدین بودن نیست مگر جایی که عشق به غیر خدا حتی عشق به ائمه(ع) جایگزین عشق خدا باشه و از حد مجازش بگذره.
برخی ایرانی ها معتقدند پول بدبختی میاره.....نظرت چیه؟
من همچین نظری ندارم.به نظر من پول هم میتونه باعث سعادت و خوشبختی بشه هم باعث بدبختی.اگر پولی رو از راه حلال به دست بیاریم و ازش در راه خدا استفاده کنیم عین سعادت هست و توشه آخرت اما اگر از راه حرام به دست بیاریم یا در راه حرام خرج کنیم عین بدبختیه.در نهایت بستگی به خود ما داره که چطور از ثروت مادی استفاده کنیم .
25:می خوام نظرت رو در مورد سنت ها بدونم....من و همسرم از دو استان مختلفیم و گاهی دچار تضاد مختصر فرهنگی میشیم که برامون جالبه و ساعت ها راجع بهشون صحبت می کینم.شما چی ؟چقدر به سنت پایبندی؟
راستش من بعضی از سنتها رو اصلا قبول ندارم اما بعضیهاش به نظرم خوبه.مثلا همین که از قدیم رسم بوده برای کسی که از دنیا میره تا سال یا حتی چهلم لباس سیاه بپوشند یا حتی بعضیها تا سال مراسم ازدواج نمیگیرند حتی خیلی ساده و بی سرو صدا .من اینها رو قبول ندارم و مخالفم.وقتی حرفش رو میزنی بعضی بزرگترها میگن " عزیز من رسمه!" اما مگه هر چیزی که رسم باشه درسته؟ به عنوان مثال من تومراسم پدر و مادرم برخلاف کسانی که انتظار داشتند بزم تو سر و سینه و شیون و داد و بیداد راه بندازم و ... د رعین اینکه از مرگ پدر و مادرم ناراحت بودم خیلی آرام بودم و یک ذره هم صدامو بلند نکردم و کارهایی که من میکردم همه برعکس بقیه بود و جالب اینکه همه میگفتند کار تو درسته اما خودشون عادت کردن طبق سنتی که میدونن غلطه رفتار کنن !
یا تو مراسم ازدواج من بعضی از آداب و رسومها رو اصلا قبول ندارم مثل شب حنا بندان و پاتختی و شیربها و ...مهم اینه که دو تا جوان که مناسب هم هستند با خطبه عقد بهم محرم بشن و زندگی مشترک رو آغاز کنند خیلی ساده و بی تجملات.
یا تو مهمونی ها اکثرا دوست دارند وقتی مهمون میاد بهتر از وقتی که خودشون مهمون همون خونواده بودند پذیرایی کنند اما من معتقدم هر کسی به همون اندازه که وسعش میرسه و به حدی که اسراف نشه باید تدارک دید و با چشم و هم چشمی به شدت مخالفم.
26:من دوستانی داشتم چادر می زدند و اعتقاد راسخی داشتند و دوستانی که به محض اینکه همسرشون ازشون می خواست چادر نزنند مشکلی نداشتند و چادر نمی زدند..نظرت اینه این گونه افراد آیا برای اعتقادات خودشون ارزشی قائلن؟( توجه:منظورم چادر نیست ..هر اعتقادی که در راستای هدفی آدم بذاره کنار ...)
نه، باور و اعتقاد چیزی نیست که با حرف شوهر یا زن بذاریش کنار و رهاش کنی.کسی که برای اعتقادش ارزش قائل باشه به راحتی حتی ظواهر اعتقادش رو نمیذاره کنار.
27:گفتی برات جالبه کامران در دنیای دیگه اعتقادات خودشو حفظ کرده ..می خوام بدونم چطور متوجه شدی کامران دنیای نت..فرشته ذنیای نت..سارا بانو دنیای نت درست می گن و چیزی که می نویسن واقعا اعتقادشون هست؟چط.ر میشه در نت مطمئن شد آدمی که از خوشبختیش می نویسه راست می گه و اعتقاداتی که می گه شعار نیست؟
نظر من اینه که آدم نمیتونه به مدت طولانی دروغ بگه و نقش بازی کنه.کوتاه مدت شاید اما به مدت طولانی نه.توی تالار همدردی هم این چند سال که من عضو بوده ام تا حالا اینطور منوچه شده ام که بعضی از اعضا هنوز سر حرفشون هستند و جایی ندیده ام که خلافش رو بیان کنند بعضی دیگه هم کاملا مشخصه که موضع شون رو عوض کرده اند و تغییراتی درشون ایجاد شده.
28:به نظرت چرا تهرانی ها به سایر شهرها می گن شهرستانی؟؟؟
خب اشتباه میکنند مگه هر چی اونا بگن درسته؟!در ضمن فرقی نمیکنه کجا زندگی کنی مهم اینه که درست زندگی کنی بنابراین پایتخت و غیر پایتخت نداره.
29:آیا بالی برج میلاد رفتی؟اگر آره چه حسی داشتی؟گر نه فکر می کنی وقتی بری چه حسی خواهی داشت؟
نه،فکر نمیکنم برم مگر اینکه به مناسبتی که من هم خوشم بیاد دعوتم کنند و مجبور بشم برم! کلا از اماکن تجملاتی خوشم نمیاد تو شهرمون هم یه پاساژ هست که اکثرا فکر میکنند اگه برن اونجا خرید کنند دیگه ...اما من نظرم برعکسه چون دقیقا اجناسش گرونتر از جاهای دیگه ست و حتی گاهی نامرغوبتر و اگه لباس باشه به فرض زشت یا بدشکل! اما چون توی اون پاساژ عرضه شده طرفدار داره.
30 :توپ قلقلی بچه گی های شما چند رنگ داشت؟
راستش یادم نیست اصلا توپی داشتم یا نه!
خسته نباشی موعود جان...
ممنون عزیزم شما هم همینطور
از اینکه پست آخرم خیلی طولانی شد عذرخواهی میکنم (تقصیر سارا بود سوال زیاد پرسید!)
از آقای ابراهیمی و دختر مهربون هم تشکر میکنم که بنده رو به صندلی داغ دعوت کردند.










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)