اولين باري كه موهامو رنگ كردم در واقع اولين عيد نوروز متاهليم بود وقتي برگشتم خونه بابام و داداشم كج كج نگام ميكردن يعني اينكه بد شده.داداشم بهم گفت يعني خودتونو زشت نكنين نميشه؟ ولي عزيز دلم بهش گفت دلت مياد به اين خوشكلي آبجيت هر بلايي هم سر خودش بياره بازم آدم حظ ميكنه نگاش كنه..............نوشته اصلی توسط پریماه
نميدونيد چقد كيف كردم
حناب تسوكه دستتون درد نكنه ايشالا هرچه زودتر خودتونم بيايد خاطره عاشقانه بنويسيد
چقد جاي آقايون اينجا خاليه تا ببينن خانمشون با چه چيزاي كوچيكي راضي ميشن!!!!!!!!!
شب عقدمون توي آرايشگاه وقتي اومد شاگرداي آرايشگاه از سر فضولي تو پنجره وايساده بودن تا به قول خودشون شوهر همچين عروس خوشكلي رو ببينن. وقتي چشم من و شوهرم به هم افتاد باورتون نميشه هر دوتاييمون مات هم شديم فقط ديدم دهنش باز شد وگفت واي........منم كه مات بودم واسه اينكه هنوز با كت و شلوار نديده بودمش نميدونيد با اون قد بلند و اون قيافه چقد خواستني شده بود.يكي از شاگردا از پشت پنجره كه ما رو اينجوري مات ديد با شيطنت گفت:شاه دوماد خوشكلش كرديم؟شوهرم جواب داد خانمم خودش خوشكل بود شما كه كاري نكردين
بعدا بهش گفتم چرا اينجوري ماتت برد گفت اون لحظه گفتم خدايا واقعا اين فرشته مال منه







نميدونيد چقد كيف كردم




پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)