سلام به همه دوستان و با تشكر از تسوكه عزيز واسه باز كردن اين تاپيك
منم گفتم بيام يه خاطره بگم تا عقب نموندم:P
اولين مسافرتي كه من و همسرم رفتيم با پدر و مادرم بوديم با يه ماشين هم رفتيم تو اون 3 روز مسافرت به خاطر اينكه تو جمع بوديم نميشد با هم باشيم . تو راه برگشتن من و عزيز دلم عقب نشسته بوديم به گفته خودش انقد دلش تنگ شده بود كه به محض اينكه وارد تونل ميشديم كه تند تند منو ميبوسيد بعد خودشو كنار ميكشيد تا تونل بعدي..............خدايا هميشه عشق همه جوونا رو تازه نگه دار![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)