سلام دوستان عزیز.ممنون از پاسخ ها و راهنمایی هاتون
در جواب سوال mostafunباید بگم که آشنایی من و همسرم به صورت سنتی بود.من و خواهر ایشون با هم هم دانشگاهی و البته در دوران دبیرستان هم کلاسی (نه دوست صمیمی) بودیم و در یک مراسم در دانشگاه همسرم که به همراه خواهرشون بودن من را دیدن وبعد مراسم خواستگاری از طریق خانواده و.....
خانواده دو طرف تا آنجایی که من اطلاع دارم موافق این ازدواج بودن ولی در مشاجره ای که اتفاق افتاد مادر شوهرم اظهار کرد که از این ازدواج ناراحت و پشیمون هست.
راستش رابطه من و شوهرم روز به روز داره بهتر میشه.همسرم داره حدود 2 هفته دیگه برمی گرده و احساس کردم خیلی نگرانه.اون روز به من گفت <نمی دونم باید چیکار کنم.> و این مشکل من هم هست.منم نمی دونم باید چی کار کنیم. احساس می کنم تا شوهرم تصمیمی نگیره من نباید در این مورد حرفی بزنم.خیلی حرفا و تصمیم ها تو ذهنم هست که تا شوهرم در این مورد صحبت نکنه نمی تونم در موردشون حرف بزنم.
همسرم علاقه ای نداره من شاغل باشم.
ولی من خودم رو با سرگرمی مورد علاقه ام که نقاشیه مشغول کردم.در کل خیلی روحیه ام بهتره.
راستش من هیچ منتی سر شوهرم و خانوادش ندارم و دقیقا احساس من برعکسه.من فکر می کنم خانوادش به خاطر کمک مالی که به صورت قرض به شوهرم دادن سر ما منت دارن و به همین خاطر به خودشون اجازه میدن که تو زندگی ما دخالت کنن.گرچه میدونم هیچ پدر مادری بد فرزندش رو نمی خواد و شاید این دخالت ها از سر دلسوزی و محبت نابجا باشه که برای من اذیت کننده است.
نگرانی من از برخورد خانواده شوهرم هم هست و همین طور از این که این اتفاق در آینده بخواد مجددا تکرار بشه.این برام مثل یه کابوس خیلی وحشتناک میمونه.حتی تصورش به من استرس زیادی وارد می کنه.
بازم از تمام دوستان که منو تنها نذاشتن تشکر می کنم و سعی می کنم از راهنماییتون کمال استفاده رو ببرم.
بئاتریس عزیز مرسی از اینکه هنوز همرامی










علاقه مندی ها (Bookmarks)