به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 116

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 29 دی 90 [ 16:22]
    تاریخ عضویت
    1390-5-26
    نوشته ها
    52
    امتیاز
    1,638
    سطح
    23
    Points: 1,638, Level: 23
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    48

    تشکرشده 51 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شوهرم با من صحبت نمی کنه

    سلام دوستان عزیز.ممنون از پاسخ ها و راهنمایی هاتون
    در جواب سوال mostafunباید بگم که آشنایی من و همسرم به صورت سنتی بود.من و خواهر ایشون با هم هم دانشگاهی و البته در دوران دبیرستان هم کلاسی (نه دوست صمیمی) بودیم و در یک مراسم در دانشگاه همسرم که به همراه خواهرشون بودن من را دیدن وبعد مراسم خواستگاری از طریق خانواده و.....
    خانواده دو طرف تا آنجایی که من اطلاع دارم موافق این ازدواج بودن ولی در مشاجره ای که اتفاق افتاد مادر شوهرم اظهار کرد که از این ازدواج ناراحت و پشیمون هست.
    راستش رابطه من و شوهرم روز به روز داره بهتر میشه.همسرم داره حدود 2 هفته دیگه برمی گرده و احساس کردم خیلی نگرانه.اون روز به من گفت <نمی دونم باید چیکار کنم.> و این مشکل من هم هست.منم نمی دونم باید چی کار کنیم. احساس می کنم تا شوهرم تصمیمی نگیره من نباید در این مورد حرفی بزنم.خیلی حرفا و تصمیم ها تو ذهنم هست که تا شوهرم در این مورد صحبت نکنه نمی تونم در موردشون حرف بزنم.
    همسرم علاقه ای نداره من شاغل باشم.
    ولی من خودم رو با سرگرمی مورد علاقه ام که نقاشیه مشغول کردم.در کل خیلی روحیه ام بهتره.
    راستش من هیچ منتی سر شوهرم و خانوادش ندارم و دقیقا احساس من برعکسه.من فکر می کنم خانوادش به خاطر کمک مالی که به صورت قرض به شوهرم دادن سر ما منت دارن و به همین خاطر به خودشون اجازه میدن که تو زندگی ما دخالت کنن.گرچه میدونم هیچ پدر مادری بد فرزندش رو نمی خواد و شاید این دخالت ها از سر دلسوزی و محبت نابجا باشه که برای من اذیت کننده است.
    نگرانی من از برخورد خانواده شوهرم هم هست و همین طور از این که این اتفاق در آینده بخواد مجددا تکرار بشه.این برام مثل یه کابوس خیلی وحشتناک میمونه.حتی تصورش به من استرس زیادی وارد می کنه.
    بازم از تمام دوستان که منو تنها نذاشتن تشکر می کنم و سعی می کنم از راهنماییتون کمال استفاده رو ببرم.
    بئاتریس عزیز مرسی از اینکه هنوز همرامی

  2. کاربر روبرو از پست مفید ف.ا تشکرکرده است .

    ف.ا (دوشنبه 04 مهر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:29 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.