سلام دوستای خوبم

این بار از طرف دختر خاله م دارم پست می زنم و می خوام بهش کمک کنید... خودش خواست که این کار رو انجام بدم... فکر می کنم راه خطرناکی رو در پیش گرفته...

چند هفته ای هست که زایمان کرده, در زمان بارداری توجهش به همسرش خیلی کم شده بود, خیلی گریه می کرد و احساس افسردگی می کرد, می گفت گاهی از همسرش بدش می یاد... وقتی می بینه اون راحت خوابیده و خودش باید همش اذیت شه.

اون موقع ها خیلی باهاش صحبت می کردم که خب همسرت هم بیرون از خونه داره اذیت می شه و زحمت می کشه... بعد از زایمان هم الکی گریش می گرفت... خیلی خیلی این مدت زودرنج و عصبی شده.

این رو بگم که همسر خیلی خوبی داره و رابطه شون خوبه اما گاهی دعواهایی هم دارن... مثل همه ی زن و شوهرها.

امروز بهم گفت که از وقتی بچه م بدنیا اومده دیگه فقط بچه رو دوست دارم و از سپهر زده شدم و دیگه نمی خوام ببینمش, اصلا احساس خوبی بهش ندارم و نمی تونم بهش محبت کنم اصلا در کنارش احساس آرامش نمی کنم,

باهاش صحبت کردم که سعی کنه تعادل برقرار کنه و نذاره احساس کمبود کنه.... می گه اون نه تو بارداری م نه الان شرایط من رو درک نکرده و همش ناراحتم کرده با کارها و حرفهاش, می گه می خوام اما نمیتونم بهش محبت کنم.

دیگه نمی دونستم چی بگم چون واقعا هم تو دوران بارداری و بعد زایمان که روحیه ی خانم ها حساس تره و حتی اگه زن به همسرش چیزی گفت اون باید کوتاه همسرش موقعیت رو در نظر نمی گیره و بحث می کنه...

نمی دونم چطوری تشویقش کنم که به همسرش هم محبت کنه چون اگه با این وضعیت پیش بره....

هر چی باشه اون پدر بچه شه و بچه به پدرش نیاز داره و تنها مسئله ی ایشون و همسرش نیست

به نظرتون چه جوری می تونه احساسش رو ترمیم کنه و همسرش رو مثل قبل دوست داشته باشه؟