خسته شدم ،کارم فقط شده گريه،و تو سر خودم زدن،به قول شوهرم خيلي وقته که ديگه نميخندم،بي حوصله ام و هيچي برام جذابيت نداره،واقعا مردم،کاش ميشد دلمو بزنم به دريا و از اينجا برم،حرف مردم برام مهم نبود و ديگه لازم نبود اين زندگي رو تحمل کنم،خيلي داغونم شايد ديگه هيچ وقت به تالار سر نزنم،نميدونم حس ميکنم کار من به بن بست رسيده و الکي دارم شما رو زجر ميدم و وناراحتتون ميکنم،باور کنيد نميخواستم اينجور بشه،اصلا نميدونم چي درسته چي غلط،منوببخشيد...