به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 175

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 اسفند 93 [ 14:25]
    تاریخ عضویت
    1390-3-29
    نوشته ها
    1,107
    امتیاز
    8,928
    سطح
    63
    Points: 8,928, Level: 63
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 122
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,038

    تشکرشده 2,035 در 738 پست

    Rep Power
    128
    Array

    RE: مادر شوهر و پدر شوهرم قاتل اند ازشون متنفرم

    سلام دوستان عزيز
    ديروز من از جريان دعواي دوبارمون چيزي به مامانم و خانوادم نگفته بودم مامانم مثل اينكه شك كرده باشه همش زنگ مي زد و حالم را مي پرسيد منم مي گفتم خوبم
    بعد ساعت 6:30 مهدي زنگ زد و گفت خونه اي؟ گفتم آره (فكر كردم راه افتاده و داره مياد خونه)
    تا اينكه ساعت 7 مامانم زنگ زد و گفت خوبي چيزي شده؟ گفتم چطور؟ گفت الان مامان مهدي زنگ زده بود و من قطع كردم (آخه مامانش هميشه زنگ مي زنه خونه ما فحش مي ده)
    گفتم كار خوبي كردي قطع كردي و براي مامانم تعريف كردم كه چي شده بوده
    ساعت 8 ديدم مهدي نيومد نگرانش شدم زنگ زدم ببينم كجاست؟ گوشي را برداشت و گفت به بابات بگو امشب بياد اينجا مي خوام تكليفت را معلوم كنم. گفتم تو كجايي گفت من سر كوچه تونم (خونه بابام اينا)
    بهش گفتم مهدي اونايي كه اين كارها را بهت ياد دادند زندگي ما را به اينجا رسوندند و روز به روز هم دارند طناب بين ما را نازك تر و نازك تر مي كنند با اين كارات دست به دستشون نده تا طناب را پاره كنند اون شروع كرد داد و بيداد كردن (معلوم بود خانوادش حسابي پرش كرده بودند) كه تو نمي توني پدر و مادر من را ببيني من هم گفتم آره نمي تونم و تلفن را قطع كردم
    شب ساعت 9:30 مامانم زنگ زد و گفت بابا اومده خونه و خيلي ناراحته من دلم نمي ياد ازش بپرسم مي خواي باهاش حرف بزني گفتم آره و به بابام گفتم مهدي را ديدي گفت آره ديدمش و حدود نيم ساعت داشت گله و شكايت مي كرد.
    بابام خيلي ناراحت بود بهش گفتم بابا بيا اينجا گفت خيلي خسته و عصباني ام و امشب ديگه ديره و نمي تونم فردا شب مي يام
    بعد هم از من خواهش كرد كه امشب با مهدي حرفي نزن و دعوا نكن تا من فردا شب بيام (خيلي ناراحت شدم دوباره باعث شده بودم تن مامان و بابام بلرزه اينم يكي ديگه از نقطه ضعفام بود كه مهدي و خانوادش خوب مي دونستند)
    خيلي فكر كردم بايد يك طرح و برنامه جديد براي زتدگيم مي ريختم
    بايد از اين حالت افسردگي بيرون مي اومدم
    بايد دوباره زندگيم را از نو مي ساختم :R
    بايد مي شدم همون ليلاي بشاش و پر انرژي قديمي
    بايد مي شدم همون ليلاي نخبه قديمي كه مقاله هاش تو كشور هاي اروپايي ارائه مي شد
    بايد مي شدم ليلاي دوست داشتني
    نه ليلايي كه بازيچه دست يك زن عامي، بي سواد و ديوونه شده بود و حالا داشت مي شد دقيقا مثل همون زن ديوونه
    بايد ميشده همون ليلاي قديمي كه يك زماني موفق ترين مدرس دانشگاه بود نه اين ليلايي كه الان ديگه تو حرف زدن معمولي اش هم مشكل داشت و حرفاش را يادش مي رفت
    بايد مي شدم همون ليلايي كه مايه فخر پدر و مادرش بود
    بلند شدم كتاب هايي را كه ماه ها قبل براي ادامه تحصيل در مقطع دكترا تهيه كرده بودم و به خاطر اينكه احساس كرده بودم مهدي دوست نداره من ادامه تحصيل بدم را از توي كمد درآوردم شروع كردم به درس خوندن واي نمي دونين چقدر احساس قشنگي داشتم وقتي مدادم را براي تست زدن تراشيدم و بوي دوران دانشجويي (بوي مداد) توي مشامم پيچيد آره من شروع كردم به درس خوندم
    زمان به سرعت مي گذشت و من اصلا احساس خستگي نمي كردم احساس مي كردم زنگاري كه اين مدت روي مغزم بسته شده بود در حال پاك شدن بود.
    مهدي ساعت 10:45 برگشت به طرف من اومد كتاب را از دستم گرفت و بست دوباره بازش كردم چند بار اين كار را كرد و من هم چند بار بازش كردم بعد گفت بايد تكليف را معلوم كني اگه نمي خواي با من زندگي كني همين الان تمومش كن نه چند سال ديگه كه من به جايي رسيدم مثل سنگ شده بودم هيچ حسي نداشتم مثل سنگ بي صدا
    بلند شد شامش را گرم كرد و خورد و فيلم گذاشت شروع كرد به ديدن
    من هم داخل اتاق خواب رفتم شروع كردم به درس خوندن تا ساعت 2 بعد خوابيدم نمي دونم اون كي خوابيد شايد خيلي بعد از من و شايد هم اصلا نخوابيد
    صبح زودتر از اون براي پياده روي قبل كار از خانه خارج شدم
    ساعت 9 كه سر كار بودم به موبايلم زنگ زد و من جواب ندادم



  2. کاربر روبرو از پست مفید ليلا موفق تشکرکرده است .

    ليلا موفق (سه شنبه 09 اسفند 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اوراکا ... اوراکا: من، اكنون و اينجا تغيير مي كنم.
    توسط بالهای صداقت در انجمن شخصیت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 01 دی 89, 12:09
  2. چرا تغيير نمي كنيم؟
    توسط Niloo55 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: جمعه 23 بهمن 88, 16:24
  3. کمک درتغيير روش
    توسط نگين در انجمن ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: جمعه 17 خرداد 87, 19:31
  4. +آيا نظرش تغيير مي كنه؟
    توسط no1 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: جمعه 10 اسفند 86, 20:52
  5. آيا نظرش تغيير مي كنه؟
    توسط no1 در انجمن ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 07 اسفند 86, 08:44

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.