سلام
من ليلي 28 ساله هستم الان مدت ا سال و 2 ماه است كه عروسي كرده ام مدت 9 ماه هم عقد كرده بودم شوهرم را دوست دارم نمي دانم شايد هم دوست داشتم در مدتي كه عقد بوديم رابطه خوبي باهم داشتيم تا وقتي كه حرف عروسي پيش اومد خانوادش تازه شروع كردند خودشان را نشان دادن سر هر چيزي بهانه مي گرفتند تالار آرايشگاه لباس عروس خانه و................همسرم همش دلداري مي داد كه با عروسي كردن همه چيز تموم مي شه خودم هم در تمام طول اين مدت تمام تلاشم را كردنم تا صلح و صفا برقرار بشه اما عروسي نه تنها مشكل ما را حل نكرد بلكه صد برابر كرد از همون شب عروسي مادر شوهرم رفتار ديوانه وارش را شروع كرد و كرد و كرد و كرد تا 2 ماه پيش كه با ديوانه بازي هاش باعث مرگ جنين 3 ماهه توي شكمم شد ازشون متنفرم هم از اون و هم از پدرشوهرم اينقدر كه اگه گناه نداشت دوتاشون را مي كشتم شايد يه كم آروم مي شدم از شوهرم هم بدم اومده احساس مي كنم تو كشتن بچه من با اونا همكاري كرده اصلا نمي تونم نفرتم را ازشون پنهان كنم كمكم كنيد خيلي افسرده ام








علاقه مندی ها (Bookmarks)