سلام امروز دانشگاه امتحان حقوق جزاي عمومي داشتم كه برام يه اس اومد از طرف پيمان بود نوشته بود:
ببين من نميدونم اسم اينو چي ميذارن ولي فكر كنم بهش ميگن حماقت من نه بچه هستم نه بي كس كه بخواي از بابات بترسوني.حالا كه داري مي ري برو ولي ديگه چيزي نگو كه خاطرات خوب تبديل به خاطرات بد بشه.تا حالا نشده كه زوركي آدما همديگه رو دوست داشته باشن كه من بخوام به زور بمونم.ولي ديدي حق با من بود آدما زود عوض ميشن روزگار خوبي داشته باشي پيشي بدرود
از يه طرف خوشحال شدم احساس آزادي كردم و از يه طرف احساس كردم از دستش دادم و ديگه كسي نميتونه جاي اونو برام بگيره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)