سلام
من دختری ۲۵ ساله، فوق لیسانس از خانواده‌ای تحصیل کرده هستم. احساساتی، دارای تخیل قوی، مهربان و البته منفی بین و ترسو هستم. تا دو سال پیش هیچ کس در زندگی من نیود و من در یک برهه از زمان افسردگی داشتم و نزد دکتر و مشاور می‌رفتم و دارو مصرف می‌کردم (بدون اینکه خانواده بدانند) تا اینکه امیر را دیدم و البته این بار به تجویز پزشکان کسی وارد زندگیم میشد. و اکنون ما دلیل زندگی یکدیگریم.
او بسیار مهربان، فداکار، منطقی و کاری است. مشکل این بود که او دیپلم داشت با کاری با درآمد کم و من بسیار شک داشتم.او قول داد کم کم همه چیز را درست کند الان او دانشجوی ترم دوم دانشگاه علمی کاربردی است (برای قبول شدن در دانشگاه آزاد هم تلاش کرد ولی نشد) وبسیار به درس علاقه‌مند است. و حالا می خواهد درامدش را درست کند.
چند ماه پیش من موضوع را با خانواده در میان گذاشتم مخالفت کردند که شاید منطقی است و حالا پدرم خواسته دلایلم را بنویسم.چه ینویسم؟ کمی شک کرده‌ام میترسم. من نمی‌توانم امیر را ترک کنم. نمی‌خواهم خانواده راضی نباشند. از طرفی حرف فامیل مرا دیوانه می‌کند. من بسیار نگرانم