خوب من شوهرمو خیلی دوست دارم هر چند وابستگیمو دارم کم میکنم که اگه راهی نبود دیگه با عشق از هم جدا شیم. اما چند روز پیش خیلی سورپرایز شدم. با هام دعوای سختی کرد و من هم بهش گفتم خودت رو ناراحت نکن و من فردا وسایلمو میبندم و میرم. اون هم مثلا رفت که حساب مامانش را بزاره کف دستش. مدتی منتظر شدم اما نیومد من هم لباس پوشیدمو رفتم خونه مادرش اینها. دیدم دارن گل میگن و گل میشنون. خوب منم نشستم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اون هم انگار شرمنده بود با چشمهای خوشگلش هی منو نگاه میکرد و بعد گفت میای بریم بگریدم؟ خیلی سرپرایز شدم. رفتیم بیرون. وقتهایی که اذیتم میکنه و بعدش میریم بیرون خیلی بهو خوش میگذره. مدام دستمو یواشکی توی تاکسی میگیره و ناز میکنه. بهم لبخند میزنه و روی گونه هاش یک چال خوشگل میفته. خیلی دوستش دارم. ولی میخوام ازش هم که جدا شدم فقط خاطرات خوبمو یاد آوری کنم.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)