سلام به همه.
من یه مشکل خیلی مهم دارم.
حدود 4 ماه پیش با دختری اشنا شدم و بعد از چند روز متوجه شدم که اون مطلقه هست و 1 بچه 2/5 ساله هم داره.
اما بشدت بهش علاقمند شدم. خودش هم بهم علاقمند شده بود مدام بهم می گفت دوستم داره و البته من هم بهش ابراز علاقه میکردم. اما همیشه بهم می گفت که شرایطش خاص هست. در طی این مدت مدام می گفت ممکنه که از پیشم بره و ... .
دختر بسیار مودب و خوبی هست. خانواده خوبی هم دارن چون از 1-2 نفر مطمئن که اون رو می شناختن شنیدم خانواده بسیار خوبی هم داره.
بعد از گدشت حدود 1 ماه و نیم گفت دیگه نمی خواد با من باشه دلیلش رو پرسیدم، چون می گفت شرایطش خاص هست و من مجردم با من بودن خیلی براش سخت هست. چون اینطوری هر دو نفرمون ضربه ی روحی می خوریم. اما باز هم از ابراز علاقه به من کوتا هی نمیکرد. تا اینکه حدود 3 هفته پیش به من گفت اصلا دوستم نداره. می دونم دروغ میگفت چون دقیقا چند روز قبل دوباره بهم ابراز علاقه کرده بود و گفت دوستم داره.
چندین بار با خودم کلنجار رفتم که از ذهنم بیرونش کنم ولی نتونستم. دوباره تو فکر و خیالم بود. این رو هم بگم من تا حالا حتی 1 بار هم بهش دست نزدم. خودش هم همیشه بهم می گفت من پسر بسیار پاکی هستم. (من تو عمرم تا حالا با 1 دختر هم دوست نشدم و حتی تو چشم دخترهای فامیل هم نگاه نمی کنم).
خواهش می کنم کمکم کنید. می خوام بدونم آیا زندگی با چنین فردی صحیح هست یا نه. چون می خوام بدونم اگر اینجوری هست در شرایطمناسب به خواستگاریش برم.
راستی من 23 سال دارم بیکارم و اون هم همسن من هست (3 روز از من کوچیکتره).