سلام
باز هم یه دعوای دیگه سر مسائل خیلی الکی ، تقریبا هر دو روز یه بار دعوامون میشه
فردا سالگرد ازدواج منه دیروز عصر شوهرم به همین خاطر مرخصی گرفته و اومد خونه ( که ای کاش نمی اومد ) . دیروز من دو شیفت سر کار بودم و به جای همکارم اومده بودم .شوهرم یه راست اومد پیشم سر کار و ظاهرا خیلی مهربون بود و و یک ساعتی پیشم موند و کمکم کرد و بعد رفت خونه که ماشین بیاره و بیاد دنبال من .... ( البته وقتی پیشم بود زنگ زد به همون دوستش و بهش گفت من اومدم خونه بیا پیشم . من خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم )
تا اومد دنبالم حس کردم یه کم قاطیه به روی خودم نیاوردم گفت سریع باش باید برم جایی کار دارم ، وای دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم هنوز نیومده کارات شروع شد ولی باز چیزی نگفتم ( اون از روز قبل رفتنش که تمام وقتشو پیش دوستش بود ، این هم از اومدنش که هنوز یک ساعت نبود رسیده بازم میخواست بره پیش دوستش ... دلم میخواست اصلا بر نمی گشت خونه )
خلاصه رفتیم بریم خونه سر کوچه رفت که از سوپر چند تا چیز بخره و من هم پیاده شدم و بهش گفتم ببین حساب بدهکاریمون چند شده ، شوهرم سریع گفت ..... تومن منم گفتم خب چرا اینقدر زیاد ما هنوز 10 روز نیست که تسویه کردیم و تو این 10 روز هم چیز زیادی نخریدیم حتما اشتباه کرده ! وای انگار بهش فحش دادم ،نه درسته ، من خودم نگاه کردم ،نشستیم با هم حساب کردیم ، هر چی من میخواستم توضیح بدم که منظورم چیه اون بیشتر عصانی شد و تو خیابون نزدیک بود داد بزنه . سوار شدیم که بریم خونه ، من میخواستم واسش توضیح بدم که منظور من چیه باز هم شروع کرد به داد زدن ، من میخواستم همه چیزو درست کنم ولی شوهرم بدون اینکه حرف منو گوش بده فقط حرف خودشو میزد منم دیگه چیزی نگفتم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم پیاده شدم رفتم . اومد داخل شروع کرد به داد زدن و ابرو ریزی کرذن .... تو اصلا حرف حالیت نیست ، مگه ترکی که من هر چی میگم تو نمی فهمی ، مگه یه چیزو چند بار سوال میکنن ، حالا چرا کم محلی میکنی چیزی نمیگی و از این حرفا منم چیزی نگفتم و لباسامو عوض کردم ...اینقدر داد و بیداد کرد که من زدم زیر گریه و گفتم من که چیزی نگفتم ، حرف بدی نزدم که تو اینجوری میکنی ، شوهرم گفت حالا چرا گریه میکنی مگه زدم کشتمت منم گفتم مگه حتما باید بزنی کسی بکشی که طرف گریه کنه و اونم برگشت ادای منو دراورد . بعد گفت حتما میخوای بگی من مقصرم نه چند بار بگم حتما چیزی خریدم که حسابمون اینقدر شده . رفت بیرون و منم پشت سرش گفتم فقط بلد ابروریزی راه بندازی ، سریع برگشت و منو محکم زد به دیوار و گفت اگر یه بار دیگه به من بی احترامی بکنی دهنتو می کنم پر خون !!!! و از خونه رفت بیرون منم همون جا نشستم و حدود یک ساعت فقط به حال خودم گریه کردم .....اینقدر پشت سرش نفرینش کردم که دلم اروم بگیره
ساعت 9/5 اومد خونه .( ته دلم خالی شد گفتم الانه که بازم دعوا راه بندازه ترسیدم ) من همونطور نشسته بودم و حتی چراغها رو هم روشن نکردم ، گفت چرا اینجا نشیستی چیزی نگفتم ... با عصبانیت گفت بلند شو برا من شام بیار ، تا رفت بیرون سریع رفتم شامشو اماده کردم اومد گفت اینو نمی خوام یه چیزه دیگه درست کن !!!! داشتم اتیش میگرفتم ، فقط گریه میکردم !!! غذا که اورم رفتم که بخوابم گفت حتما شام نمیخوای بخوری گفتم گشنه نیستم ، داد زد چجوری گشنه نیستی ، ترسیدم گفتم بعدا می خورم . تا اومدم برم گفت چایی دم کن ! فقط نگاهش کردم ، گفت چته سخته نه ! وظیفته !!!!! دلم میخواست خدا بهم قدرت میداد تلافی همه کاراشو سرش در بیارم .... وای که چقدر از نفرت داشتم دلم میخواست هیچ وقت خونه نباشه ، حالم از این خونه بهم میخوره ... چکار باید بکنم خدایا.......................
وسایل شامو براشتم و رفتم نشستم توی اشپزخونه تنها شام خورم داشتم گریه میکردم خیلی دلم اشوب بود. اومد پیشم نشست و گفت چرا اینجا غذا میخوری و شروع کرد به معذرت خواهی ، حتی نگاهش هم نکردم فقط اشک ریختم بلند شد رفت نشست پای تلویزیون منم یه راست رفتم خوابیدم ، خوابم که نمی برد ولی مجبور بودم تظاهر کنم که خوابم . صدای تلویزیون اینقدر بلند بود که داشتم روانی میشدم . نمی دونم کی خوابم برده بود ولی چه خوابی هر نیم ساعت یکبار بیدار میشدم و احساس میکرم باید یه کاری انجام میدادم و یادم رفته یا یه چیزی گم کردم صبح که بیدار شدم چشام خیلی ورم کرده بود و هر کاریش میکرم بازم معلوم بود که ورم داره ، اماده شدم و پیاه راه افتادم و اومدم سر کار و الانم که اینجام هر لحظه گلوم بغض میگیره و دلم میخواد گریه کنم ولی نمی شه. اصلا دلم نمیخواد برگردم خونه ولی مجبورم .....
نمی دونم چرا سریع حالات روحیش عوض میشه اصلا دیروز که اومد خیلی ذوق کردم و گفتم خدایا شکرت چقدر اخلاقش خوب شده ولی به یک ساعت هم نکشید . همیشه از کاه کوه میسازه . این مساله چیزی نبود که بخواد اینقدر بزرگش کنه و داد و بیداد راه بندازه ولی متاسفانه اصلا روی حرکاتش و رفتارش کنترل نداره . راستی یادم رفت بگم دیروز تو حین اینکه داشت داد و بیداد میکرد میگفت کاش نیومده بودم خونه و نمی زاری یه دقیقه اعصابم راحت باشه و نمی تونم تو خونه باشم دیگه !!!!!!!!!! حالا ببین ، کتک مال منه ، اعصاب خوردی مال منه ، تحقیر شدن مال منه ولی ایشون نمی تونه تو این خونه بمونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا که جالبه !
حالا امروز هم رفته که واسه سالگرد ازدواجمون مثلا کادو بخره ! یعنی چی اخه .. من کادو میخوام چکار !؟ یکی نیست این حرفا رو بهش بزنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)