بالهاي صداقت عزيز اين حرفا رو هم زدم .
همین رو بل می گرفتی می گفتی
قفل در خونه که عوض نشده همون قبلی هست
تا زمانی که از هم رسما جدا نشدیم من شما رو مرد این خونه می بینم
بعدش هم می گفتی من یه کم کار دارم بعدا تماس بگیر
خداحافظ
شايد عين جمله هاي تو نبود ولي گفتم من كه ازت نخواستم بري . هزار بارم زنگ زدم و گفتم برگرد خوت نمي ياي خونه . حتي حاضر نيستي وقتي كه جا نداري بخوابي بياي خونه خودت . گفت اصلا . من بميرمم نمي يام خونه . منم گفتم پس خواهشن اصرارم نكن من بيام براي طلاق توافقي .
من كه گفتم از هر دري مي يام وارد شم حالمو مي گيره خودمم همش مي يام به خودم بگم بالاخره خسته مي شه و دلش به رحم مي ياد ولي دريغ از يه ذره تغيير . تنها ناراحتيش اينه كه من طلاق بگيرم همين وگرنه اصلا و ابدا به برگشتن فكر نمي كنه . متاسفم ولي ديگه كم آوردم چيكار كنم كه هم غرورش حفظ بشه هم برگرده به خدا برنمي گرده هرجوري حرف مي زنم نمي ياد . آشتي كه هيچ دلتون خوشه اصلا نظرش تغيير نكرده و همچنان منو غير قابل بخشش مي دونه . چيكار كنم به زور كه نمي تونم وادارش كنم منو ببخشه .
وقتي در مورد شوهر خواهرم صحبت كرد و گفت تو نشناختيش و خيلي مارموزيه و از اين حرفا . گفتم مي دونم هيچوقتم حرفاي اون برام اهميتي نداشته تو خيلي حرفاي اون روت تاثير مي گذاشت من هيچوقت نذاشتم دخالت كنه تو زندگيمون و تو برام مهمتري ولي اصلا براش مهم نيست حرفاي من .
به خدا از يه طرفه ناز كشيدن خسته شدم آخرشم هيچي دوباره تمام مسايل گذشته رو حلاجي كرديم و آخرش گفت باشه مثل اينكه ما به نتيجه نمي رسيم و باز دوباره رفت تا خدا داند .....
چيكار كنم به خدا هيچ سوتي اي ندادم و از كوچكترين فرصتي براي آشتي استفاده كردم كه بينمون بهتر شه حتي اگه يه جاهايي آروم مي شد ته تهش كه حرفمون تموم مي شد مي گفت اصلا از اين حرفا بگذريم اينا رو كه صد دفعه گفتيم و حرفمونم عوض نمي شه . مهم اينه كه بابا جان من اصلا ديگه بهت فكرم نمي كنم . خداييش شما باشين چه حالي بهتون دست مي ده . خسته شدم .
دفعه پيش كه زنگ زده بود بين حرفاش با ناراحتي گفت تو حتي خانوادت انقدر براشون مهم نبود كه يكي رو واسطه كنن ببينن اصلا چه خبره . كه من گفتم شوهر خواهرم كه زنگ زد . مسخرم كرد و گفت چه آدميم زنگ زد من اصلا اونو قبول ندارم . از اون به بعد خيلي تو مغزم افتاده كه شايد منتظره يكي مثل يه بزرگتري ازش بخواد كه برگرده و من تو فكر اين بودم كه عموم رو واسطه قرار بدم . ولي از يه طرف هم مي ترسم اوضاع بدتر بشه و همه چي رو به عموم بگه و آبرومو ببره هم مطمئن نيستم كه با اين پادرميوني برگرده . از طرفي هم بالاهي صداقت عزيز گفتن كه اصلا نذارم كسي دخالت كنه . ولي از يه طرفم طبق نظر خودتون كه مي گين دوست داره غرورش حفظ بشه و برگرده همش مي رم تو فكر اين عموم .
خودمم كه هركاري مي كنم و هر حرفي مي زنم هيچ تغييري تو رفتارش نمي بينم . اصلا به حرف من بر نمي گرده . و اصلا نتونسته منو ببخشه و يه ذره مهربونتر بشه . هيچي هيچي تغيير نكرده كه دلم خوش باشه .










علاقه مندی ها (Bookmarks)