شما مشکلت خیلی شبیه منه. اینکه شوهرامون ما رو خیلی به حساب نمیارن کارهایی که الان گفتی در مواقع دعوا با شوهرت میکنی خیلی شبیه کارهای منه ... میدونی دلیل رفتارهای همسرامون خودمون هستیم ... که یک جورایی بهشون رو زیاد دادیم. پیش خودشون فکر میکنند هر کاری بکنیم بازم بر میگیرده همین جا ...
میدونی مردها وقتی مطمئن بشن که همسرشون دوستشون داره دیگه اصلا همسرشون رو نمیبینند.اما وقتی یکم احساس خطر کنند اونوقت به تکاپو میفتند.
مییدونم خیلی سخته (چون مثل خودمی) که بخوای از وابستگیت کم کنی...من و تو حتی طاقت قهر رو هم نداریم که بیان نازمون رو بکشن و همیشه خودمون میریم منت کشی...ولی به خدا اشتباهه ...
منم شوهرم مثل شوهر تو برخورد میکنه اما توی دوران نامزدی این طور نبود چون مطمئن نبود که من مال اون هستم ...یادمه با کوچکترین ناراحتیم میومد عذرخواهی میکرد اما حالا چی؟؟؟؟؟
شوهر من هم توی مهمونی ها دنبالم نمیاد ولی الان تهدیدش کردم که اگر باهام جایی نیاد منم دنبال اون جایی نمیرم(هرچند به زور منو میبره) یا به دهنش تلخش میکنم
توی ایران همینه خانومها از جدایی و تنهایی و طلاق میترسند اونقدر که حتی خودمون هم یادمون میره آدم هستیم و به محبت احتیاج داریم . همه ی زندگیمون شده صرف اینکه شوهرمون چی میخواد...
اونقدر کلاسهای مختلف برو و سرخودتو گرم کن که اصلا فرصت اینکه بشینی و به شوهرت فکر کنی نداشته باشی...بذار برای یکبار هم که شده شوهرت بترسه که ممکنه تو رو از دست بده...
تا کی باید حسرت بخوریم؟ حسرت بقیه زوجهایی که زندگی عاشقانه دارند؟!








علاقه مندی ها (Bookmarks)