دوستای خوب همدردی سلام
همون طور که آنی محترم فرمودن من تو این مدت فقط صبر کردم تا این یک ماه تموم شه و وقتی برگشتم مسایل رو مدیریت کنم:
تو این مدت 2 بار به خونه ی مادر شوهرم اینا زنگ زدم و با مادر شوهر و پدر شوهرم صمیمانه صحبت کردم( به قولی تحویلشون گرفتم) و اصلا به شوهرم راجع به اینکه زنگ بزنه خونمون چیزی نگفتم(درحالیکه اگه مثل گذشته بود باید مرتب بهش یاداوری میکردم که زنگ زدی خونه ما یانه )مامانم اینا هم هر سری زنگ زدن و صحبت از شوهرم و طلاق به میون اومد من گفتم تصمیم نهایی رو من باید بگیرم (ناگفته نمونه که یک بار با لحن خیلی تندی با بابام و مامانم صحبت کردم و همه ی حرفامو زدم که نتیجش این بود که مامان و بابام بیشتر عصبی شدن ولی سعی کردن دیگه بهم زنگ نزنن یا حداقل در مورد شوهرم باهام حرفی نزنن البته بعدش به بابام گفتم عصبانی بودم این طوری حرف زدم و ببخشید و... )
تو این مدت شوهرم هم اصلا زنگ نزد به خونمون تا اینکه دوشب پیش گفت زنگ زدم خونتون کسی نبود و ومن به خاطر اینکه زنگ زده ازش تشکر کردم و بعد هم مامانم زنگ زد اما راجع به اینکه شوهرم زنگ زده به روی خودم نیاوردم و فرداش شوهرم گفت : از مامانت اینا چه خبر ، گفتی بهشون که من زنگ زدم ؟ گفتم : نه ، چیزی نگفتم
در واقع خواستم یه جوری خودمو از هردو طرف کنار بکشم که به قول آقای بیبی نقش واسطه رو بازی نکنم و بزارم خودشون باهم این رابطه رو اصلاح کنن نمیدونم کارم درست بوده یا نه؟
دوستان خوبم کمتر از یک ماه دیگه باقی مونده که احتمالا بعد از بازگشت تا مدتی دسترسی به اینترنت نخواهم داشت لذا کمک هاتونو از همین الان مبذول کنید مبنی بر اینکه :
[color=#FF0000]چه طور میتونم مسایل رو با اعتماد به نفس و با اقتدار حل کنم در حالیکه پدرم هموز مصمم روی حرفش ایستاده ( امروز مامانم گفت) واحتمالا وقتی برگشتم یه جنگ روانی خواهم داشت
ممنونم