به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 393

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بچه های دوست داشتنی تالار سلامممممممممممممممممممممم ممممم!
    عیدتون مبارککککککککککککککککککککک ککککک! ان شاء ا... که امسال؛ سالی پر از خیر و برکت و عشق توی زندگیتون باشه!
    چند وقت قبل بهم قول داده بود که توی اولین فرصت با هم میریم مشهد؛ راستش من هم با کلی ذوق و شوق منتظر بودم که اون فرصت رو تعیین کنه! یه روز که طبق معمول اومده بود سر کار دنبالم، در کمال ناباوری دیدم که یه برگه دستشه که تبلیغ یه تور مسافرتی بود برای مشهد؛ گفت: می خوام ببرمت مشهد، من و بگو قند توی دلم آب شد! گفت: با مامانم و مامانت! این رو که گفت یه مقدار دلگیر شدم و گفتم، قرار بود که با هم بریم دو تایی! غافل از اینکه آقا خودش اصلا قرار نیست بیاد. قراره ما رو سه تایی با هم بفرسته!
    منم که دید ناراحت شدم؛ گفت: فکر کردم وقتی بشنوی که قراره مشهد بری، خوشحال بشی؟ گفتم: قرار بود دوتایی بریم؛ اون وقت معلومه که خوشحال میشدم!
    اومدیم خونه و برام توضیح داد که فشار کاریم خیلی زیاده و نمی تونم خودم بیام. گفتم: پس من هم نمی رم!
    حالا از ایشون اصرار و از من انکار؛ باور نمی کنید به هیچ وجه ممکن دوست نداشتم که بدون گلم برم مشهد!
    تا اینکه ایشون عصبانی شد و گفت: باید بری! گفتم من دوست ندارم که بدون تو برم! فوق العاده عصبانی و ناراحت که برو بذار خیال من هم راحت باشه!
    تا اینکه بهش گفتم: بهم فرصت بده که در موردش فکر کنم. گفت: باشه! اما سعی کن که جوابت مثبت باشه!
    فرداش بهش گفتم: چرا اینقدر اصرار داری که من تنهایی برم؟ گفت: آخه! بهت قول داده بودم که امسال ببرمت مشهد؛ دوست دارم به قولی که بهت داده بودم عمل کنم؟! توی تموم این لحظات عشق رو از صداش و کلماتش درک می کردم، گفتم: خوب؛ چرا سرم داد میزدی؟ گفت: این دادزدن؛ داد عشقه!
    قبول کردم و بهش گفتم: برای اولین و آخرین بار بدون شما می رم مسافرت! دیگه هیچ وقت از من نخواه که برم!
    رفتم و بعد از سه روز وقتی وارد خونه شدم و بغلم کرد، از محکم بغل کردنش فهمیدم که چقدر همدیگر رو دوست داریم.
    خدایا! عشق ما و عشق تمام بچه های این تالار رو روزبه روز پربارتر و قشنگ تر بکن!

  2. 17 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 02 بهمن 91), mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.