ممنون sima 3030 عزیز از توجه همتون متشکرم.
بله حرف شما رو کاملا قبول دارم باید مشکلم رو با خود دختر عمه ام حل کنم اما با حرف زشتی که اون به من زده چه کار کنم نرفتن به مهمونی فقط اوضاع رو بدتر میکنه اما نمیتونم از حرفش بگذرم این ادم انقدر بی شخصیت که اصلا به ذهنش هم نمیرسه که برادم , پدرم و ...چقدر برای من با ارزش هستند هر چند اونها خوششون نیاد اونها بزرگتر های من هستند نمیتونم نمیخوام.با شوهرم و رفتار بچه گانه اش چه کنم از دیروز با من تماس نگرفته منم اقدام نکردم چون باید بفهمه در قبال من مسولیت داره اونه که باید وضع به وجود اومده رو مدیریت کنه.باید از دل من دربیاره. مهمونی درست شبی هست که فرداش روز تولد منه.واقعا عصبی هستم و مطمئنم تا آخر عمر این تولد شیرین از یادم نمیره.همسرم توقع داره من از خانواده اش ممنون باشم که دارن تلاش میکنن,کمک به همسرم میکنن تمام خرید های من با منت بوده این مشکل شوهرم بوده.من آدم بی چشم و رویی نیستم همیشه هم ممنون زحمات اونها هستم اما شوهرم خیال میکنه من باید در قبال این کار ها از همه چیزم بگزرم این مشکل همسرم هست نه من.من هم یه عروس مثل بقیه چه منتی وظیفه هر دامادی هست چه بسا تو خیلی از چیزها کمتر هم بوده.من میتونستم بگم وظیفه تون هست بزرگتر ها بودن میدونن چی به چی هست اما احساس میکنم چون کوتاه میام و نمگیم الا و بلا باید باشه این طور شده من با مدارا جلو رفتم چون این روز ها رو میدیدم.
گفتم هزینه ها بالاست اما خود شوهرم هم هیچ تلاشی نکرد هیچی؟
من گفتم به جای چیز دیگه این چیز رو برمیدارم پس چه منتی وظیفه است...اما شوهرم بی منطق هست
مثل بچه ها اصلا به من فرصت نداد صحبت کنم میخوام این بار جدی برخورد کنم اما نمیدونم چه طور جلو برم که هم اونها متوجه اشتباه خودشون بشن هم کار خرابتر نشه.بی احترامی نشه.نمیخوام پیش قدم شم برای تماس مثل همیشه.راه رو بهم نشون بدید.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)